تبليغاتX
تخته سياه

دوشنبه دوم اسفند 1389

وقتي كلمات به جانت مي افتد

1- چند سال شد نمي دانم ، حتي نمي دانم اولين بار من بودم كه قلم دست گرفتم تا بنويسم، يا كسي كاغذ و خودكاري و شايد مداد، (يكي مشكي و يكي قرمز) جلويم گذاشت و من را به نوشتن خواند. چرا و چگونه و كي اش يادم نيست.

اين موضوع خيلي هم برايم اهميت ندارد، مهم اين است كه حالا وقتي پشت سرم را نگاه مي كنم، مي بينم خيلي وقت است مبتلا شده ام. ما مثل زنداني هايي هستيم كه به سلولمان خو كرده ايم و از رهايي هراسانيم. شايد براي همين هيچ وقت نتوانستم جرات آن را پيدا كنم كه براي هميشه مدادها را بشكنم و كاغذها را آتش بزنم و زندگي ديگري را پيش بگيرم.

البته كه ما ياد نگرفته ايم طور ديگري زندگي كنيم. روزگار ما وسط اين همه استرس و عدم امنيت سپري مي شود، وسط فكرهايي كه هراسانيم بلند بلند توي ذهنمان مرورش كنيم. من هنوز كوچكتر از آنم كه خودم را پيش بلندقامتاني كه در اين سرزمين به قلم و فكر حرمت داده اند، روزنامه نگار بدانم. نه! اعتماد به نفسم كم نيست، اما حرمت قلم را مي شناسم و براي هميشه روبه روي آنهايي كه زندگي شان را گذاشتند تا نوشتن را بياموزيم، كوچكم و كوچك مي مانم.اما مي خواهم بگويم ما ، مايي كه شايد من هم قسمت كوچكي از ايشان باشم و اسممان روزنامه نگار است، زندگي مان را وسط اين همه رفت و آمد مي گذرانيم يك روز خبرنگار- يك روز سرپرست يك روزنامه ديگر و يك روز ديگر هم سردبير.... بگذريم!

2- بعد از آخرين كار رسانه اي كه به دلايلي ناتمام ماند، براي مدتي توانسته بودم خودم را به تخت ببندم تا اين اعتياد خانمان سوز از خونم بيرون برود. فكر كردم خوب شده ام و نشده بودم. اين را وقتي فهميدم كه يكي از دوستان گفت: چرا شاخه طوبي را منتشر نمي كني؟ تو كه خستگي نمي شناختي و..... چند ماه بعد دوستي ماهنامه پيك جنوب را قصد انتشار داشت و من هم كنارش... حس كردن بوي كاغذ و خوردن هواي نوشتن و نوشته به مشامم كافي بود تا آن زخم كهنه دوباره سرباز كند و دوباره گرفتار شوم.

3- نه! وقتي كلمات به جانت بيفتد، وقتي فكري توي سرت بيفتد تا ته اش را در نياوري، ول كنت نيست. از مادرم مي پرسم كه يادش مي آيد اولين بار چه كسي خودكار دستم داد؟ و قصه ي خط خطي كردن كتابهاي دكتر شريعتي- بابا را تعريف مي كند كه كتك مفصلي خورده بودم ولي دانسته بودم كه بر نوشته هاي ديگران نبايد خط كشيد كه خود بايد از نو نوشت.گفتم كه! گاهي وقت ها دست خودت نيست.زندگي انتخابت مي كندو نمي دانم من قلم راانتخاب كردم يااومرا؟

4- ما مطبوعاتي ها عادت كرده ايم و مي دانيم كه امنيت شغلي و ثبات كاري در گستره ي كاري ما در كمترين حد ممكن است. خوشحالم كه دوباره مي توانم اين نشريه را آن طور كه خود دوست مي دارم منتشر كنم و خوشحال تر اينكه نزدیک بهار است! و من نوروز را دوست. دارم توي هوای دل انگیز اسفندماه ماهنامه مي بندم و نمي شود توي يادداشتم نگويم چقدر حالم خوب است.

* دوباره شروع کرده ام به نوشتن و اینبار هم وبلاگ و هم ماهنامه شاخه طوبی و ویژه نامه های مختلف آن مثل برند برتر یا تخته سیاه

 

نوشته شده توسط پویامحسنی در 16:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389

نامه فرزاد صدری به فرماندار شیراز

فرزاد صدری از کهنه کاران عرصه رسانه در فارس در نامه ای سرگشاده به فرماندار شیراز برای زینب بحرینی فعال سیاسی که مدتی قبل بازداشت شد نوشته است. مطلب خود گویاست.

بيچاره سعدي،بدبخت دگر عضوها،سيه رو بني آدم
جناب آقاي قاسمي فرماندار معززشيراز جنت مكان
سلام.

ديرگاهي است ذهنم با خودش كشتي مي گيرد. فيتو مي زند باراندازمي كند وزير يك خم خودش را مي گيرد تا واژه هاي از سر درد بيرون بچكند ودل نوشته ام را روي اين صفحه وب آبشار كنم.نشسته ام ميان كلي ترديد آن هم در شهري كه سعدي آن شيخ اجل روزي لابد در يكي از خانه هاي همين شهر سروده است بني آدم اعضاي يكديگرند.
بهانه ام وضعيت زينب بحريني است. دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شیراز که این روزها سخت مشغول نگارش پایان نامه اش بود. جرمش از منظر من عمل به دستور سعدي بود. چوديد كه عضوي را روزگار به درد آورده بي قرار نماند. همين وبس اما افسوس كه گويي نمي شود به اين اصول پايبند ماند ومحبوس نشد. خانمي محجبه وبا تقوا در اين شهر ميله هاي زندان را روبروي خود مي بيند ودر سوي ديگر ودر ميان همهمه ماشين ها ودودها در همين شهرآناني كه حجاب را مضحكه كرده اند تمام قد در خيابانها راه مي روند ونفس مي كشند.
فرماندار عزيز!

گفته بوديد به فضاي پليسي وامنيتي نمي انديشيد وتنها به نشاط اجتماع فكر مي كنيد.چه خوب به دردها اشاره كرديد با همين يك جمله اما آيا معنايش اين بود كه تفكر نوع دوستي را از سر بيرون بريزيم؟نمي دانم در اين روزهاي آويزان از شاخسار زندگي آيا مي شود نبض دردرا در كلماتم گرفت يا نه اما بي شك الفاظم تب كرده اند. تبي هزار درجه براي محبوس شدن كسي كه داشت زندگي مي كرد.صداي سكوتش هم انگار خوابي بود كه تعبير داشت و با همان تعابير يوزارسيف گونه خريدند،بريدند،دوختند وبر قامتش پرو كردند. چه خياط بدسليقه اي!
جناب آقاي قاسمي!
سقف روزهاي اين روزگار بي رنگ شده اند ومن لابلاي عروج لاعلاج ذهنم پر از پرسشم. پراز چراهايي كه هيچكس جوابشان را نمي داند.يكي براي صابرعباسيان دل نگران مي شود وما اين دل نگراني را در دل پراز دل آشوبه خانواده همان فرد دل نگران تكثير مي كنيم.چرا؟يعني  داريم روي مصرع چهارم شعر سعدي لاك غط گير مي پاشيم تا تصحيح اش كنيم؟ بايد هوار بزنيم چو عضوي به دردآورد روزگار –دگر عضوها پانهند به فرار؟ مادري در گوشه اين شهر درندشت نت هاي حزين درونش را به نبودن دخترش وصل كرده وهمسري در فراق همسرش سرش را با بازي زمانه اي گرم كرده كه اورا به گلستان شدن كلبه احزانش بشارت مي دهد.اينجا اما ميان اين همه بوهاي نامطبوع ودود وهياهو ،پيراهن يوسف هم بو نمي دهد تا يعقوب نابينا را بلكه بينا كندومجبورش نسازد عينك برديده بگذارد!
اول شخص امنيتي شهر راز!

اينها مشتي درددل است.ساعت تحويل زمانه كاش برايم يا محول الحول والاحوال را مي خواندتا درگير اين كشتي بي پايان ذهنم نشوم كه نمي دانم آيا صلاحيت قضاوت بين دونيمه آن را دارم يا نه.راز آن صداي سكوت چه بود كه انگار كسوف آمد ومابرايش نماز آيات مي خوانيم؟ برسرمان چه آمده كه بايد براي دردهاي درونمان نماز ميت بخوانيم؟هر ثانيه صداي رهبر انقلاب در گوشمان مي پيچد كه اين تذهبون را يادآوري مي كند.ما داريم به كجا مي رويم جناب فرماندار؟
زينب بحريني قصه نويس كدام شب بي امتداد شد كه حالا مادرش آرزوي روزهايش را دارد؟دلم پراز درد است. پرازشعرهاي نگفته پراز درد دل هايي كه مي ترسم مرا از پا درآورند. اگر امروز دست بر كليدهاي كيبورد هجاها را با هم همسايه مي كنم براي همين است.من هم شنيده بودم گوشه دل هر آدميزادي، غم و شادي توي دو تا اتاق ديوار به ديوار دارند زندگي مي‌كنند. وقتي يكي‌شون بيداره يعني اون يكي خوابيده، اما نمرده.
پس وقتي خيلي خوشحالي حواست باشه آروم‌تر شادي كني، چون هر لحظه ممكنه توي اتاق بغلي غصه‌ها از خواب بيدار ‌بشن و بيان سروقتت. چه حكايت غريبي! حالا خوب است كه ما اين كلمات را يادمان بود و خيلي هم بلند بلند نخنديديم.خوب شد داشتيم لابلاي غم ها به تئوري تفسيري چاپلين مي انديشيديم كه خوشبختي را فاصله بين دوبدبختي مي دانست اما انگار خواب سبك غم ها چاره را در بيدار شدنش ديد.
برادر قاسمي!
اگر در بند آخر مكتوبه ام برادر صدايتان زده ام براي پرهيز از رسمي نويسي است.بيا وبا لالايي خودت غم يك خانواده مضطرب را به خواب وادار. بگذار كنج آن خانه پراز تشويش شادي  برويد وسلام كند. همين وتمام.

http://farzadsadri.blogfa.com/

نوشته شده توسط پویامحسنی در 21:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم خرداد 1389

مقدمه

«بگذار تا شیطان عشق،چشمان تو را بر عریانی خویش

بگشاید اما کوری را به خاطر آرامش، هر گز تحمل نکن»

"دکتر علی شریعتی... کویر"

موضوعات سر کوچه را می توان به حادثه بدل کرد و یا تلنگری برای اندیشیدن یا بهانه برای دوست داشتن.کافی است به چشم خریداری به آن ها نگاه شود. ژورنالیزم این امکان را برای آدم هایی مثل من فراهم می کند؛ در میان گذاشتن امور روزمره(در این مجموعه مسائل احساسی) که هر یک می توانند نشانه ای باشند.نشانه ای از یک درد مکرر و یا تذکری برای یک تغییر بزرگ.قطعاتی از یک پازل.جست و جوی مسیر این درد مکرر و یا تغییر ممکن از لابه لای همین امر روزمره و موضوعات سرکوچه ای، شاید بتوان درست تر دید و عاشق تر بود.

این نوشته ها شبیه هیچ چیز نیست،خط مشخص ندارد چون قرار نیست داشته باشد و قصد قضاوت نیز ندارد چون بنا فقط روایت است.سرک کشیدن در پستوی قلب یک انسان،گاه با سرخوشی،گاه با نوستالوژی،گاه خشمگین و گاه ملتمسانه. در مجموعه روبه رو که سیاه مشق هایی است برای تمرین نویسندگی نگارنده بیشتر حرف زده شده،حرف هایی که از دل می آید و این حرف زدن نه جایگاه می خواهد نه مرتبه!

یک اول شخص مفرد در همه ی این یادداشت ها دارد حرف می زند و همین نفس نداشتن جایگاه متکلم و عریانی اوست که هر کس این مجموعه را ورق بزند از دید خود می تواند گریبان نویسنده را بگیرد،بگرید یا بخندد یا حتی کنایه. چون این مطالب حرف است و حرف هم مشروعیتش را از خودش می گیرد و نه از موقعیت گوینده ی آن،اما در عین حال این اول شخص مفرد است که در تمام مطالب ردپایی از خود بر جا می گذارد.

همین است که جنس یادداشت ها را شخصی کرده،نه کاملا به کار «نظر و اندیشه» می آید که نامش را بتوان یادداشتهای قوی و اثر گذار ادبی گذاشت و نه کاملا از جنس «خبر» است که نامش را ژورنالیزم بگذاریم.بیشتر حرفهایی است در دسترس برای مخاطبانی در دسترس برای نسل خودم.هدف خوانده شدن بوده است،حتی اگر برای لحظه ای! بی دغدغه ی پس از «آن». پس از آن؟ همین مجموعه.

محمد محسنی

اردیبهشت89-شیراز

 

نوشته شده توسط پویامحسنی در 20:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم خرداد 1389

دیباچه کتاب کجا؟... نویسندگی کجا!

نجات دهنده در گور خفته است!

... و او را دیدم با اندامواره ای لاغر و نحیف و صورتی استخوانی ، با قدی متوسط که  کردار تند و سیلی وارش از دنیایی پر آشوب و بی قرار حکایت می کرد ..  ودوستی ما از آنجا پرورده شد که در مجمع همنشینی و هم اندیشی دبیران سرویس  ماهنامه فرهنگی هنری اجتماعی " شاخه طوبی " - که او یکپارچه بار دبیری تحریریه را به جان و دل پذیرا بود – با هم به تفکر و تامل بنشینیم!... از سویی دیگر همکاری مان در روزنامه همشهری ویژه نامه استان فارس که باز او را درسراسیمگی و تلاش بی وقفه برای  ترویج بلند فهمی مخاطبان اقلیمش  - فارس -  نظاره بودم . دوستی عاشق  و محجوب ... اما تنها ! مطبوعاتی های استان فارس نام آشنای محمد – با نام مستعار پویا -  محسنی را با پاره  یادداشت های – با عنوان زیرزمینی  - انتقادی اجتماعی اش می شناسند . روزنامه نگاری پردردسر و جویای دغدغه مندی و بی قراری فکری !! وی همیشه پاراگراف  های پر از انتقادش را به نگارنده و دیگر مطبوعاتی ها عرضه می نمود  و سپس با لبخندی توام با اندیشه  منتظر پاسخ نظر بود . هرگاه که دست نگاشته هایش را نقد می کردم با نگاهی پراشتیاق ، اما آلوده به ابهام ، دستانش را به زیر چانه وبا دفترچه یادداشتی آماده نکته بردراری بود تا صلاح کارش را بشناسد و در عمل  اعتقاد داشت  نویسنده تا سخنش نقد نشود صلاح کارش میسر نگردد!  و این سببی بود که با لبخندی ملیحانه  و با دریایی از " مسئله " به استقبال سخنان ام آید ! ... و شگفتم که هیچ گاه عبوسی  رابه جهت نقد از آثارش در  منظر ش ندیدم و این از حسنات اش بود . نه از من ، نه از هیج روزنامه نگار منتقدی کینه ای به دل راه نمی داد چونکه عاشق بود وهمچنان عاشق است ... !


با درهم ریختگی روزنامه و مجله  و سیاه مشق هایش زندگی می گذراند که انگاره خوراک معنوی اش هستند. سراغ ندارم نشریه ای در مطبوعات فارس وارد شود و او خبری نداند و نشناسد ! در ملاقات ما با هم ، حدیث اش گاه از روزمرگی های نادانسته گذر کرده سخن گفتن و گاه بازگویی دنیایی از سخنان متفکران معاصراست و من عمیق با خوش انگاری ، به گفتار پر نغزش می نگرم .جالب اند و شنیدنی ، اما خیالواره و گاه بیانگروجودیتی با توشه ای از زخم نادرمان انسانی ! هنگامی که جهان درونی اش را برایم افشا می کند آرام می شود ، همانند ساحلی که دیگر دغدغه موج را به فراموشی می سپارد،  اما غافل از اینکه موج  ، آشوبی  دیگر را به انتظار می نشیند  ... !

او دیگربار با همتی بلند به حرکت نوین  فرهنگی دست زده است و از سمت و سوی ُ روزنامه نگاری به کتاب نگاری روی آورده است . با این جریان قصد دارد مجموعه یادداشت هایی که درگذران  سالیانی در مطبوعات فارس به چاپ رسانده است – چه آآثاری که از وی به چاپ رسید  و چه  شمار آثاری که سانسور شد و جواز انتشار نگرفت – برای دریافتگر محترم این نوشتار پیشکش نماید تا آنان هم با دغدغه ها و بی قراری هایش هم پیوند شوند .

 جنس ادب گونه ی محمد ( پویا ) محسنی ، دریافتگرش را به یاد داستانک های ادب مدرنیستی – نوگرایی -  می اندازد .ادبی که سرگردانی  و سرخوردگی و گرفتاری های انسان معاصررا بیان می کند و شاید یک نگاه کامویی و کافکایی که طعم خوشایندی از زندگی ندارند و از این دسته آثار هم  چون چوبک و هدایت در ایران مثال زدنی است !

از عنوان " من کجا ... نویسندگی کجا !!" عیان است که نویسنده مرادش نیست  ادعای سخن نگاری متفکرانه داشته باشد، چرا که وی  در لابلای سیاه مشق هایش  اقرار نموده است  " من کی ادعای نویسندگی کردم ، من فقط ادای نویسنده ها را در آوردم ... هنر من انتقاد کردن و مته به خشخاش گذاشتن است . مرده شور آن نویسندگی و روشنفکری را ببرند که تو را از من گرفت "! نویسنده با بهره گیری از زبان ادب رئالیستی -  واقثعیت گرایی - که گاه به سوی زبان  ناتورالیستی -  طبیعت گرایی – هدایت می شود ، جدای از بیان واقعیات زندگانی اش ؛  زشتی ها ، سختی ها  و نااخلاق گری های در جامعه خویش را به دریافتگرش می شناساند  .

اگر سیاه مشق های  او را ورقی بزنیم ، مشهود است که او ساختارادب مینی مالیستی – کوتاه نگاری - را سرلوحه خود قرار داده است . شبه داستانک هایی که بیشتر به یادداشت های شبه ادبی – خاطره نگاری -  گرایش دارند . زبان ژورنالیستی - روزنامه ای -  در سطورش آشکار است . آری ساده نویسی ، کوتاه نویسی و رک گویی از گزارش نگاری روزانه نویسنده  خبر می دهند .

محوریت موضوعی  یادداشت ها همانطور که ازعناوین قابل شناسایی است -  تو خیلی بدی ، سنگ شدم اما ، ای عزیز از دست رفته ، چقدر سخته ،روزگار خاکستری و... – حول ناباوری ها ، شکست ها و امیدهای پوچ انگارانه زندگی نویسنده روایت می کند .  وی همانند نویسندگاه قرن حاضر سرخوردگی ، بن بست ، و عدم اطمینان را نسبت به جامعه و آدمک های اطرافش گواهی می دهد .جنس زبانی نوشته  به  نوعی بی تفاوتی بیمارگونه  رامتجلی می کند که گاه به سوی کورسویی از روشنایی هدایت می شود  .

در آثاروی نباید  انتظار ساخت روایت خطی ارسطویی یا شیوه کلاسیک – الگوی کهن – را جستجو کنیم ،زیرا پاره های ادبی اش از آغاز، میانه و پایان مشخصی پیروی نمی کنند . او بیشتر با زبان روزنامه وارش،  ضد داستان و ضد معنا را را بازگو می نماید  به طوریکه تفسیر و تاویل هر پاره در حدود  گستره ی جغرافیایی افکاری و ذهنی خوانشگرمعنا می شوند - نهایت هرپاره به  سردرگمی منجر می گردد و یا بایستنی است که خوانشگر ازواکنش متنی که سبب  تاثیر و تاثر در او می شود به هدفی واحد و دریافتی  خاص از پاره متن ها برسد . نویسنده  به دنبال  حقیقتی است که خود در ندانستگی اش حیران است !  او حتی مخاطبش را امین نمی شمارد فقط نگارش را بهانه ای می گزیند برای رهایی از عقده ها و مصیبت ها و نافهمی ها و...!

گاه استفاده از آرایه های ادبی – خواه آگاهانه یا ناآگاهانه – جامه ی واژگانش را جلوه می دهد و گاه پرت گویی و فراتر ، گزافه گویی رنگ ادب مدرنیستی او را هر چه بیشتر تثبیت می کند .

یکی از بارزترین نکات اثر نویسنده در خدمت هم بودن شکل و محتواست . سبک فردی – از آغاز دوره روزنامه نگاری اش – محاوره گویی و طنزگویی  است . او به مانند یادداشت های زیرزمینی اش از  شیوه روایت اول شخص بهره جسته است . به بیانی دیگر او " خود " را بیان می کند .خودی که نه در یار گرفتار است ،  بلکه خودی که در خود گرفتار است !!! محسنی در کارنامه نگارشی اش  همیشه خودش راوی دغدغه هایش است و لحظه به لحظه دریافتگر را تنها نمی گذارد و چه بسا به او دروغ نمی گوید . او وجودش مانند کودکی راستگو و کاشف ناشناختگی هاست ! ضرورتی هم نمی بیند  که داستان پردازی و شخصیت پردازی و نقطه اوج و فرود و. هدف مشخص وشاکله و نظام مندی خاصی به شبه داستانک هایش ببخشد. او همین است و بس .مانند بسیاری از نویسندگان و روشنفکران که برشی از زندگی را بیان می کنند و گمان دارند که در کوتاهترین زمان ممکن باید بلندترین معناها را بیان کرد . او معتقد است زمانه ی  ساختار ارسطویی  گذشته است و باید رک و پوست کنده حرف را زد و گذشت ! در حقیقت نویسنده ، انسان معاصر را با همه پژمردگی های روحی روانی ذهنی  بیان می کند که در جامعه ای آشوبگر و پرهیاهو زیست می کند  و نگاه تاریک اندیش وی از اعتماد های ناانسان گری ها . او جامعه اش را افق وار نمیبیند و همین سبب شده که جامعه درون اش هم با نگاهی تاریک به دنیا بنگرد .صد البته که در این نگاه تاریک نوعی کورسوی امید ، سپیده دمی دوباره را نوید می بخشد . آری او منتظر پدیده ای آسمانی است ! نجات بخشی که بیاید و جامعه عصر خویش را بیدار کند. افسوس که به نقل فروغ فرخ زاد " نجات دهنده در گور خفته است !

نگاه خاکستری و سیاه واره اش به آدمک های هم جوارش ، زندگی را برای او سخت ترمی نماید.... وی می انگارد نگارش بهانه ای است برای عقده گشایی ها ، به نوعی درمانی است برای دنیایی از دردها و مشقت ها و هاو هوی گریه های سبزش . سوختن و بلای عاشقی را در مضمون پاره یادداشت های حک می نماید . حتی عقده اش ریشه در گذشته دارد و آبی وار و کودکانه افشایش  می کند  : " کاش در بچگی آنقدر با توپ و سنگ ، شیشه های خانه های مردم را شکسته بودیم و همه عقده هایمان را خالی می کردیم تا دیگر در بزرگی برای شکستن دل آدم ها از هم پیشی نمی گرفتیم ". زبان نوشتارش حاکی از این است که آدمک های اطراف آنطور که شایسته است بزرگ نشده اند و دانا یی را تجربه نکرده اند.  او طفل درونش همچنان بیدار است. در ورق پاره هایش کودکی وار سخن گفتن را از یاد دور نمی سازد گاه به جایی می رود که رشته کلام از دست اش رها می شود و مانند کودکی هاج و واج فقط به موضوعی که او را متحیر کرده است وا می ماند و به سبب عدم پاسخ منطقی به اتفاق ، فرار از مسئله را به ماندن و فهمیدن ترجیح می دهد !

او عشق پاک و بی آلایش را در دنیایی سخت و ناانسانی می جوید او راهش را نیک می داند که همانا پرواز است .و نقل کلام دکتر علی شریعتی را حجتی بر سیاه مشق هایش پیشکش می کند : " آری خداوندا تو مسئولی ، تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است . چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ".

جدای از نکات بارز و مشخصه های نیک نگارشی محمد محسنی ، به یقین کاستی ها و نابلدی هایی  در این متن زبان گشاده اند اما شایسته می دانم کمبودها و نسنجیده گری های نگارشی را به مجالی فراخ تر و دفتر نقد پس از چاپ اثر موکول نمایم . نخستین تمرین کتاب نگاری پویا محسنی – جوان روزنامه نگار اقلیم فارس – را پاس می دارم  و به ایدئولوژی انسانی اش ارج می نهم و امید دارم آثار بهتر و ارزنده تری از وی شاهد باشم . برایش برقراری و سبزینگی را از خداوند دانا و مانا خواستارم ./

سعید گودرزی

 اردیبهشت 1389 خورشیدی

نوشته شده توسط پویامحسنی در 20:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389

بازگشت به خانه

بلاخره کتاب من با عنوان: 

 من کجا...! نویسندگی کجا؟

در ۱۰۶صفحه - قطع ۱۶*۱۱ - تیراژ۲۰۰۰نسخه چاپ شد

نوشته شده توسط پویامحسنی در 12:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

خداحافظ،شاید وقتی دیگر!

خداحافظ،شاید وقتی دیگر!

بعضی وقت ها نیاز نیست برای کارها دلیل و برهان بیاوریم انگار قسمت من است که در اوج انرژی از عرصه کنار بکشم دلایل مفصل است اما همین قدر به دوستان عرصه وب بگویم که سردبیری یک ماهنامه،جانشین سرپرستی روزنامه همشهری در استان فارس،کانون تبلیغات ،کارهای چاپ و... مشغولیتها و سردبیری 2 ماهنامه و هفته نامه استانی نیز پیشنهاداتی است که  هنوز در کشو میز دارم اما تصمیم به خداحافظی از عرصه محیط مجازی گرفته ام،چرا؟ چرایش مربوط می شود به «نازنینی» که «خط خطی»هایش مرا اینگونه مجنون نمود هرچند حال شاید گوشه ای به نظاره نشسته باشد و خمیده گی قامت درختی را تماشاگر باشد!

سخن بیشتر گفتن شاید به صلاح نباشد پس غیبت این همراه همیشگی تان را به حساب هیچ چیز جز خستگی مگذارید!

نوشته شده توسط پویامحسنی در 17:7 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

زبان سرخ!

من گاوهای ماده ی زیادی را می شناسم که کسی به آنها اهمیت نمی دهد.
من آدمهای مونث زیادی را می شناسم که جلوی دفتر ازدواج ساعتها کاشته شده اند در هوای شوهر!
من مرغان زیادی را می شناسم که موقع زاییدن تخم مرغها زیاد قدقد میکنند!
من گنجشگهای زیادی را می شناسم که مدام بر روی سیم های برق با هم نزاع میکنند.
من درختان زیادی را می شناسم که ریشه هایشان در زیر خاک در هم گره خورده اند/ و از درد / شاخه هایشان را تکان می دهند.
من مردان زیادی را می شناسم که زیر بغلشان بوی..... گندیده میدهد ولی شبها خودشان را روی زنهایشان میاندازند بی هیچ شرمی!
من دختران زیادی را می شناسم که شبها خودشان را دستمالی میکنند و روزها برای پسران جانماز آب می کشند.
من پسران زیادی را می شناسم که سر زنان شوهردار کلاه میگذارند تا فقط بتوانند یک شب را با آنان صبح کنند.
من زنان زیادی را می شناسم که تا نیمه های شب در انتظار شوهرشان می نشینند/شام نخورده/و شوهر مشغول گاز گرفتن ...... منشی روی میز شرکت است!
من شانه های زیادی را می شناسم که برای حتی لحظه ای گریه به سر رفیقشان قرض داده نمی شوند.
من روسپیان زیادی را می شناسم که بخاطر یک کارت شارژ ۵۰۰۰تومنی زیر بدنهای گوشتی مردان کچل بی دندون می خوابند.
من افراد زیادی را می شناسم که برای یک سکه پول بیشتر هر ...... را می مالند!
من احمق های زیادی را می شناسم که برای یک روز بیشتر زنده ماندن هر باجی به هر امامزاده ای که در سر راهشان باشد میدهند.
من پیرزنان زیادی را می شناسم که هنوز هم میترسند شوهر ۹۰ساله ی چلاقشان به زن ۳۰ساله ی همسایه نان تعارف کند!
من نوزادان زیادی را می شناسم که در بدو تولد به فکر کشتن نوزاد تخت بغل هستند.
من رهبران زیادی را می شناسم که یکیشان به آن یکی می گوید "بجنگیم " و بعد مردم کشته میشوند!
من تنهایی را می شناسم که ساعتها می نشیند و از چیزهایی که میشناسد می نویسد/ من او را در آیینه دیدم دود قطار از دورها پیداست / او باید روی ریل برود/و نباید اینهمه چیز بداند....!

منبع: وبلاگ مهشید بهجاد

نوشته شده توسط پویامحسنی در 14:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

شاید وقتی دیگر

* هرگز نگران اوضاع و احوال بیرونی نیستم چرا که همیشه به همین منوال بوده است و همیشه به همین منوال خواهد بود.همواره چراغ امید را در خانه ی دلم روشن نگه داشته ام. چه زیباست در ظلمت به جست و جوی پرتوی از نور برآمدن! روشنایی حتی در ظلمت شب یلدا نیز دست یافتنی ست. شب هرچه تاریکتر باشد شور و شوق یافتن روشنایی نیز بیش تر است. بدون شک لطف جستجوی آب کم تر از لطف نوشیدن آن نیست.

* نمی دانم کدام حکیم بود که می گفت:«نفس از تو شخصیتی می سازد که نیستی! و تو باید این شخصیت ساخته ی نفس را بکشی که به جای تو زندگی می کند و خود تو را از زندگی محروم کرده است» درست است شاید ترسناک باشد جدا شدن از نفسی که اوهام و خیالات و سایه ها را در ما موجب شده است اما این ترس در واقع می تواند درد تولد دوباره ما باشد.

* سردرگمی زمانی برایمان به وجود می آید که در درونمان دچار تضاد شویم می خواهیم برویم و در عین حال می خواهیم اینجا بمانین آنگاهست که سردرگم می شویم و فقط بی دغدغه و در سکوت باید به حرف دلمان گوش بسپاریم ببینیم چه می گوید هر چه گفت اطاعت کنیم آنگاه است که همواره می توان در مسیر درست گام برداشت بدون اینکه نگران این باشیم که کجا می رویم و چه می کنیم!

و در یک کلام هیچگاه نباید صدای دل را خاموش کرد   خطرناک است می دانید که؟؟؟؟

"پویا محسنی  نیمه شب ۹بهمن ۸۷"

نوشته شده توسط پویامحسنی در 16:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387

بدون اسم!

همه ما راحت حرف می زنیم ولی نوشتن برای ما بیشتر سخت است.اما می نویسم تا یادم بماند که نوشته هام ردپای عبور است. فردا که برگردم و نوشته هایم را بخوانم به یاد می آورم که از کجا رد شده و چطور قد کشیدم و....

من از عریانی این همه تن در شگفتم

و از سنگی بودن آن همه دل

از توجیح گری این همه گناه!

و راست جلوه دادن دروغ و وارونه کردن راست ...

گویی خدا را فراموش کرده ایم و یا خدا ما را؟

«پویا محسنی- نیمه شب ۲۶دی ماه»

نوشته شده توسط پویامحسنی در 14:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم دی 1387

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از .....

این نامه که به نوعی وصیتنامه من قبل از عمل نخاعم بود است را به عنوان شروع مطالب جدی من داشته باشید تا بعد(جزئیات خصوصی تر را حذف کرده ام): 

سلام به هر کس که این نامه را می خواند به خصوص به تو- تویی که مخاطب منی تویی که برای نوشتن در من ایجاد انگیزه کردی.در چند ‍‍‍پاراگراف ابتدایی نکاتی را می نویسم که دوست می دارم علاوه بر تو دیگران نیز بدانند و در پی آن نکاتی را که شاید فقط خود باید بدانی! من در آستانه اتفاقی بزرگ و سرنوشت ساز در زندگیم قرار دارم پس ....
اگر رفتم که ...
دوست دارم همه بدانند زندگی را دوست داشتم و نه مرگ را- به دنبال هوس نبودم بلکه در پی رهایی از قفس بودم دوست داشتن برایم از عشق برتر بود چرا که عشق را تجربه کردم و اگر کسی بگوید عقل و عشق را می توان جمع بست(هم به خود و هم به دیگران) دروغ گفته است.چرا که برای عشق برخلاف دوست داشتن دلیل و چرا و زیرا نمی توانی بیاوری دل است و دیگر هیچ!
هیچ وقت نخواستم دروغ بگویم و اگر گفتم آنقدر تعداش کم بوده که به چشم آمده!نه آنقدر خوب بودم و نه اینقدر بد. منحرف نشدم هیچگاه از راهی که برگزیده بودم. با زمان حرکت کردم و نه مثل همنسلانم در پی زمان! دوست دارم همه بدانند که درست یا غلط دوستت دارم و کاش بمانم تا بتوانم عاشقتم هم بشوم.دوست داشتم به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانستم فراموش کنم. خواندن-خوردن-خوابیدن سه مصدر اصلی زندگی من بود همانگونه که سعی داشتم در این مدت مثبت اندیش باشم-از کسی متنفر نباشم- خود خودم باشم.آری این منم مردی تنها به روی تخت بیمارستان(شاید) در انتهای دوره ای که به آن می گویند: زندگی

 واما اگر ماندم...
دوست دارم بمانم اگر خدا بخواهد تا زندگی کنم و به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانم فراموش کنم- برای لذت بردن از لحظه لحظه های زندگی بی تابم - از هیچ کس به هیچ دلیل متنفر نشوم- و برای ماندن چه دلیلی بهتر از آرزوی رسیدن به تو؟

و اما دوست دارم بدانی که...
همه این دردها و سختی ها و مصیبت ها که بر من می رود و بر جان من می ریزد را تحمل کرده ام و صبر پیشه ساخته ام خود بهتر از هر کس می دانی که هیچ نگفته ام و یا کم گفته ام و همچنان با لبان خاموش قیافه ای شاید آرام سری افتاده ایستاده ام و با چشمان بی تفاوت خدا را تماشا می کنم.... که تسلیمم- هرچه مقدر است-هرکاری می خواهی بکن-ناله نمی کنم.هرچند که با خود می گویم خدایا این چه دردی بود؟چه می دانم؟و چه امتحان سخت و بزرگی!می دانم بدم می گویی و یا می گویند می دانم رنجیده در من می نگری و مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام متهم می کنی! و واقعا چه نیازی است به اینکه خود را در برابر تو تبرئه یا تثبیت کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را بر خود هموار کنم؟نمی کنم چه اشکالی دارد مرا روحی شماری و بشمارند که با زندگی آشتی کرده است و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده!؟
آری دیگر رنجش تلخ و حتی رفتارهای متناقض تو مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت چرا که من متهم هستم به/دوست داشتن/ و این برای کسی که شب ها تا آستانه سحر تنها در گوشه اطاقش بیدار مانده و همه هستی اش را در یاد تو محو کرده و شب ها و روزهای پیاپی،بی خواب و بی خوراک،بی گفت و شنود،دور از خویش و از دیگران،همه در خلوت آرام دردناکش با تو در گفتگو بوده و به تو می اندیبشیده و نجوا می کرده و زندگیش را همه به تو سپرده و اندرونش را همه به تو داده است و خیلی وقتها رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید و سکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد چه سخت و شاید شیرین است متهم شدن،آنهم به چه؟به /دوست داشتن/{به راستی تو نمی دانی که ایمان و اعتقاد هر چه پنهان تر است،پاک تر است و عشق و دوست داشتن هرچه در پناه کتمان مخفی تر است،زلال تر است؟
چگ.نه می توانم احساسم را بیان کنم؟مگر جز کلمات ابزرای دارم؟همیشه چنین است و چه سخت است که کسی جز کلمه چاره دیگری نداشته باشد و..... باید اعتراف کنم دیگر بس است،من دیگر تاب ندارم،باید اعتراف کنم که.... اما من نمی دانم باید چه بگویم اما نه!می دانم که دریای حرفها و حرفها و حرفهائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند و حرف ها را بی خیال می شوم و به یاد روزهایی می افتم که دستانت در دستم بود.آه دست های تو چقدر نرم و شکننده بود می ترسیدم و هنوز هم می ترسم!دلم می خواست چنان بفشرم که در دستم له شوند.چقدر گرمای دستهای تو مهربان بود،هست /وشاید خواهد بود/ آنها را می گذاشتم روی سینه ام،روی قلبم.آرام تر می شدم. .... می ترسم واقعا می ترسم نکند خورد بشود آن روحیه و نرمی دستان و غرور جاه طلبیت؟
می دانی ،من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش نگفته ام،همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام،همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام،ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و...!
هیچکس خبر ندارد که در پنهانی های روح من به قول دکتر شریعتی چه التهاب ها به بند کشیده شده،چه گریستن ها در قلبم عقده کرده و اینچنین بود که پیش تو چنین احساسی نمی کردم و نمی کنم و اگر می دانستی که چه اندیشه ها کرده ام،چه راز و نیازها کرده ام و چه مشت ها که در تنهائی بر دیوار کوفته ام!و چه خوب که نمی دانی!و یا نمی خواهی بدانی.....
× دوستان گرامی وبلاگی ادامه این مطلب یا وصیتنامه به دلایل شخصی غیر قابل عرضه می باشد.

نوشته شده توسط پویامحسنی در 18:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم دی 1387

هیس ساکت!!

هیس ساکت!!

شکوه موقوف!...... صدا خفه!.....دردودل ممنوع!... حرافی تعطیل!!

انتظار همیشگی!.....تنهایی ارثی!.....بغض فرو خوردن!!

خنده نامفهوم!.... ناز کردن بی جواب!....غم همزاد!

گریه خوراک شبانه!..... عاشقی دربه در!.... دوست داشتن دردسر!

خوب پس چی آزاد؟

هیس ! ساکت! شکوه موقوف!!

دیوونه بودن آزاد

نوشته شده توسط پویامحسنی در 13:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آبان 1387

هی بازیگر گریه نکن...

سخت ترین کار برای جماعتی که فکر می کنند حرفی برای گفتن دارند نوشتن از چیزهایی است که عذابشان می دهد؛ بیایید صریح سخت ترین کار برای جماعتی که فکر می کنند حرفی برای گفتن دارند نوشتن از چیزهایی است که عذابشان می دهد؛ بیایید صریح ترصحبت کنیم حرفهایی و افکاری که آزارشان می دهد اما گفتنش و نوشتنش در ورقهای یک نشریه شاید جالب نباشد...........

ادامه مطلب
نوشته شده توسط پویامحسنی در 16:31 |  لینک ثابت   • 
 
log
log