پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
دوران ما.........
دوران ما.........دوران عصیان صامت اشکهای پنهانی است..... اشکهای تیره بختی که نه زبان دارندبخاطرفریادکردن.... نه دامنی برای فروریختن.....نه قطره خونی پاک.بخاطردرهم آمیختن........ودربیکران این همه اشک صاحب گم کرده ....من خبرازهزاران شعرنسروده دارم:هزاران شعریتیم دارم که پدرانشان را.... سرایندگانشان راگم کرده اند! کمرسالخوردگان راشیرینی خاطرات شکسته....وپشت جوانان راوحشت فرداهای نگران!....خون درشریان بشریت عزاداراست و هرماسه ی تک افتاده درصحرای تنها مظهرحماسه یک زندگی است.
شنبه پانزدهم بهمن 1384
قلمم خوشکیده و پیش نمی رود.....
"پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است. صحرای سوزانی را می نگرم٬با آسمانی به رنگ شرم٬ و خورشیدی کبود و گدازان٬ وهوایی آتش ریز٬وجویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و٬گام به گام٬ همسفر فرات زلال است. و شمشیرها٬ از همه سو٬برکشیده وتیرها٬ از همه جا٬رها وخیمه ها آتش زده و دشمن در اندیشه غارت٬ و کینه ها زبانه کشیده و دشمن٬همه جا٬در کمین٬ودوست بازیچه دشمن وهوا٬شوره زاری بی حاصل و شن ها٬داغ و تشنگی٬ جان گزا و دجله سیاه٬هار و حمله ور وفرات سرخ-مرز کین و مرگ-در اشغال ٬خصومت جاری است و...."
به خدا نمی دانم این جوهر قلمم چرا کند می راند؟ولی این را می دانم که هرچه هست از دل است. آهای دوستان سخنم با شما است آره خود شما... خود شما که فکر می کنی حسین(ع) فقط مال اوناهایه که یه تیپ خاصی دارن ٬اونایی که خودشون رو فقط پیرو اون میدونن.آره با توام بله........
تو که نسل من را بی دین می خوانی؟ با توام که مرا غربزده می پنداری؟ نمی دانم چرا نمی توانم و نمی خواهم که در این۱۰روز بخندم شاید لبانم هم از سنگینی درد آگاه باشد .از حسین(ع) اگر بتوانم اگر قلم پیش براند دوباره می نویسم اگر.........
پنجشنبه ششم بهمن 1384
اندر حکایت بعضی ها...
اول : ورداشت دور خود خط کشید.
دوم : روی خطها دیوار کشید.درها رو قفل کرد.
سوم : پنجره ها روبست وجلوش رو با تخته کاملا مسدود کرد.
چهارم : پشت دروپنجره ها کمدومیزونیمکت گذاشت.
بعدا آروم نشست تو اتاق.وقتی اتاق آتیش گرفت می خواست فرار کند اما همه درها وپنجره هابسته بودن وسوخت.(ابراهیم نبوی عصرآزادگان۱۳۷۷)
پنجشنبه ششم بهمن 1384
حرف های ناگفته......
شنبه یکم بهمن 1384
بیاد یازدهمین سال هجرت مهندس مهدی بازرگان پدر روشنفکری دینی ایران
بهمن ماه 1373جوانی در سوگ پدر بزرگش اینگونه می سراید:
" سال ها بود که گرمی تو ما را بس بود
در شب سرد زمستانی ما
نفس گرم تومارابس بود
درمیان غم و وحشت بودیم
گردش دور فلک بر هوس کرکس بود
درشب بی خبری
هرکه کس بود، بدان
در قفس ناکس بود "
(امیرعلی بنی اسد نوه دختری مهندس بازرگان)
شنبه یکم بهمن 1384
تک اپیزود جدایی
سکانس آخر
(نما:بیرونی) دختر وپسر روبروی هم و چشم در چشم هم(دوربین با زوم روی شاتهای بسته هردو می چرخد)
باران می باردواشکهای دختر در قطره های باران گم می شود برمی گردد وآهسته از پله ها پایین می رود ،
به طرف درب باغ حرکت می کند.چشم های پسرک کم کم خیس می شود،زیرلب چیزی زمزمه می کند:
برو ای دوست، برو! برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بردیده ی من،مفکن و نازم مفروش من دگرسیرم سیر
بخداسیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من
دل من چون دل تو،صحنه ی دلقک هانیست،
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست !
حیف ازاین قلب،حیف ازآن عمر،
که باسوز شراری جانسوز پایمال هوس هرزه وآنی کردم!
در عوض با من شوریده،چه کردی؟ نامرد! دل بمن دادی؟
صحبت از دل مکن،این لانه ی شهوت ،دل نیست.
دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست.
هان! بگیر،این دلت، از سینه فکندم بدر.
ببرش دور..........................ببر.

