پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
پنجشبه ها آخ پنجشنبه ها آخ !!!!
امروزپنجشنبه بود حالم گرفته بود گفتم مثل همه من آخر هفته یه سر برم دارالرحمه خب رفتم ساعت۴بود رسیدم نمیدونین چه قیامتی بود اگه این همه آدمه مردن پس کی زنده است!! اما نه این زندگی است که اونجا هم در میان مردگان جریان داره همین جور گیج و وعوج میون ردیف ها وقطعه ها تلو تلو خوران بلاخره رسیدم تویه این مدت که راه میرفتم فقط به اونی که همین هفته ای که گذشت چهلمش رو گرفتیم فکر می کردم آخه اون برام خیلی زنده بود خلاصه خارج نشم از موضوع ...
رسیدم ونشستم کنار اون سنگ نمی دونم چرا چشمام نمی تونست خوب بخونه لوح رو اما مهم نبود که مهم این بود که من کنارشم اونجا اون رفته اون زیر(این رو اونهای که اطرافم زار زار گریه می کردن وبعدش هم بلند بلند پشت سر دیگرون غیبت می کردن گفتن) اما من موندم اون بالا و به قول مرحوم نسترنی من وموندم و محمودم و نور الهی، آره بیاد اون زمانی که با خاطراتش من رو می برد به نجف دهه۵۰شمسی داخل منزلی معقر در کوچه پس کوچه های نجف کنار آیت الله خمینی اون روز وامام بعدها.... من رو می برد کنار بنز مشکی آیت الله خویی ودرب حرم امیرالمومنین با اون خیل عظیم جمعیت مقلد آیت الله....هرچی بود تویه این حال واحوال بودم که دیدم یه دختر ۸-۹ساله دستی زد رویه پام وگفتش که آقا آقا شما هم مگه داداش من رو می شناختین؟ من بهش گفتم: عزیزم داداشت کیه؟گفتش:این قبرشه!همین جا که شما نشستین! اما من ننشسته بودم بلکه کنار اون قبر درازکش افتاده بودم واون دختره می گفت چیزی داشتم با خودم میگفتمدیدم آره راست میگه من اشتباه کردم اما نه اشتباه نکرده بودم یعنی اشتباه شده بود ولی من اشتباه نکرده بودم خیلی جالب بود دیدم تاریخ وفات نوشته۱۸تیر۱۳۷۸ننوشته بودکجا؟وچرا؟ منم نپرسیدم از دختره تویه این افکار بودم که دختر دوباره زد رویه کولم وگفتش:آقاآقا شما داداش رو دیده بودین؟ خودم رو جمع وجور کردم و دیدم که خانودشون هم رسیدن سلام کردم وگفتم که: دخترگل من داداش رو ندیده بودم اما خب صداش رو شنیده بودم می دونستم چی میگفت؟اصلا ما با هم میگفتیم پیش هم نبودیم ولی خب یک روح که داشتیم...یک هدف که داشتیم... داداشت وداداش های دیگر من چیزی می خاستن که نداشتن!!! یا نمی ذاشتن داشته باشن!!! دختره نشست سرش رو گذاشت رویه پام که حالا نشسته بودم وهمین جور که چشم دوخته بود به قبر داداشش گفت آقا اون چی بود که نداشتین؟اون چی بود که شماها میخاستین؟ با یه ذره حسرت نگاش کردم وگفتم عزیزم حق آزادی دوباره نگام کرد وگفت آقا آقا راسته که داداشم خودش رو از طبقه ۴یه ساختمون انداخته پایین؟ بهش گفتم: عزیزم این رو کی بهت گفته؟ گفت: همه میگن!!! گفتم بهش همه غلط میکنن میگن!! داداشت رو از طبقه ۴خوابگاهش انداختن پایین اونم چی... فقط برای سرقت یه ریش تراش!!! دخترک گفت: آقاآقا شما بوی داداش رو میدی ؟گفتم عزیزم دیگه بویی نمونده!!! دیگه کورسویی نمونده!!! تا به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده و من اونجایی که قرار بود برم نرفتم اما خب یه جایی بهتر که رفته بودم مگه نه؟
* چه خواهر وبرادرهای، چه پدر ومادرهای که چشم به راه ماندند به نظر شما آیا وقتی ظلم به یک مورچه آنچنان جزایی دارد، جفا در حق موجودی به اسم انسان .......
* قصد داشتم در مورد ۱۸تیر به جزییات وعوامل وتمامی جوانب بپردازم اما فکر کنم بیش از هرچیز این خواهران وبرادران حق بر گردن ما ها دارن!! اگه این پستم احساسی شد تقصیر من نبود دیگه همین بود که نوشتم فقط همین..این تاریکخانه را درآینده ای نزدیک روشنتر خواهم نمود اگر عمری باقی باشد.
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
جبهه دموكراسى خواهى و داستان يك منشور / بابک مهدیزاده
|
ادامه مطلب
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
آقای وزیر افشا می کند!!
بعد از اظهارات وزیر محترم اطلاعات درمورد یک فرد مجهول الهویه ومعلوم السویه به نام مستعار رامین وفامیل جهانگلبو که از طریق انقلاب مخملی قصد داشت اقدام به براندازی چیزی بکند به نام نظام تصمیم گرفتیم گوشه ای از درد دلهای وی را که در قالب برنامه هویت در دست تهیه است تا آماده شدن کامل برنامه جهت تنویر افکار عمومی برایه شما منتشر کنیم:
بازجو:خودتون رو معرفی کنید وبگید که انگیزتون از قتل چی بوده؟
رامین:جان!چی؟کی؟من؟
بازجو:آهان شما یک نفر دیگه هستین...از انگیزتون برای براندازی بگین؟
رامین:عارضم که من رامین ....لو هستم ۶۵ساله از تهران-والله از اون قدیم ها هم علاقه خاصی به براندازی و وراندازی داشتم اما موقعیتش پیش نیومده بود...
بازجو:همین جا صبر کن:اون موقع ها علاقه خب توضیح بده به کی اون موقع ها علاقه داشتی؟
رامین:ببینید من به کسی علاقه نداشته وندارم(خواهش می کنم ترتیبی ندین که خانم ماروبه خونه راه نده) بلکه با چند تن از دوستان وهمفکران می رفتیم یه جای بد که بهش دانشگاه می گفتن واز این بدتر اینکه یه عده ای که دانشجونما بودند می آمدند به یه چیزهای که ما فکر کرده بودیم ودیگران فکر نکرده بودند گوش میکردند از اونجا شروع شد..
بازجو: اون دوستان کی ها بودند؟آلانت کجا مخفی شدن؟
رامین:آشوری- پوینده-مختاری و...خب آشوری که آلان اینجا نیست وخیلی دوست داره شما رو زیارت کنه و یه سری هم به من بزنه!!! پوینده ومختاری هم که دیگه مختار نیستند چون فکر کنم ۸سال قبل توسط دوستان شما دست به خودکشی زدند!! البته به جز این ها یه عده ای هم هستند که انشالله به من ملحقشون خواهید کرد !!
بازجو:ببینید اینجا نوشته که شما می خواستید به وسیله انقلاب مخملی اقدام به براندازی بکنید درسته؟بگو که درسته؟
رامین:نه بابا اشتباه شده+ من ۲ماه قبل یه چند متر پارچه مخمل برای خانم والده گرفتم که رنگش هم البته نارنجی بود سوتفاهم شده شاید؟ اگه اینجوری برداشت کردین شما به بزرگواریتون ببخشین!!
بازجو:چی یعنی ما اشتباه میکنیم؟مردک (معادل محترمانه آقا) خیال کردی چی؟ما حتی می دونیم که تو به مدت سی و چندسال با زنی که مادر بچه هاتونه روابط نامشروع داشتی؟زودباش بگو که می خواستین با اون نمی دونم چی ..آشوری وخشایار مستوفی نارنجک و آر پی جی به خودتون ببندین و از خودتون اقدام صادر بکنید؟
رامین:ببینید اولش اون خشایار دیهیمی هست نه مستوفی!! بعدش هم آقا من ۶۵سالمه آون آر پی جی که میگین شاید منظورتون خودکار و روان نویس منه؟آخه من زورم فقط به اون ها می رسه!!!
بازجو:آیا درسته که خانواده ودوستان شما در مصاحبه با عوامل استکبار اعلام کردند که شما رو تو خیابون دزدیدند وبدون دلیل آورده اند اینجا؟
رامین:نه کی همچنین حرفی رو زده اکاذیب گفتن...من همین جا(جلوی این دوربین وعوامل پشت دوربین )این اکاذیب رو تکذیب میکنم ماجرا از این قرار بود که من یک روز از اعمال ننگین خودم سرافکنده ونادم شده بودم وبه هرجا که خودم رو معرفی کردم(مدعی العموم-مدعی الخصوص - معاون حقوق بشر و...)کسی من رو تحویل نمی گرفت بنابراین نقشه خودربایی خود را مطرح کرده وبه کمک دشمنان دوستانم این نقشه را اجرا کردیم خیلی هم حال داد جون شما!!!
بازجو:نظرتون در مورد این افکار وافراد چیه:خاتمی- اصلاحات - مدرنیسم - آشوری و روشنفکر؟
رامین:ببینید مردم همیشه در صحنه میدونند که اون اولی یه تدارکچی بود یه مدتی.. بقیه رو هم فکرکنم تویه لیست بقالی اصغرآقا اینا دیدم چیزی شبیه کشک ودوغ....
بازجو:چرا طفره میرین"روشنفکر"از نظر شما کیه؟
رامین:هر کسی که چراغ فکرش روشن باشه روشنفکره دیگه!!
بازجو:چی؟
رامین:خب غلط کردن باید تاریکخانه اش کنند(البته این تاریکخانه ربطی به اون تاریکخانه نداره اصلا!!)
بازجو:آقا رامین چرا داری من رو دور می زنی؟چرا دروغ بلغور می کنی؟
رامین:چی ؟کی؟من؟والله ما یه بار قصد داشتیم یه تدارکچی رو دور بزنیم برا هفت پشتمون بسه...
بازجو:دروغ نگو دروغگو دستت برام رو شده دروغگو(با صدای کشیده)؟
رامین:من دروغ می گم؟بیاین بگردین به خدا!!!
نکته ۱:این اتفاق در جزایر قناری رخ داده واصلا هم ربطی به نویسنده ندارد؟
نکته۲:ما به جد نگران بازگشت تاریکخانه ها هستیم شما چه طور؟
یکشنبه یازدهم تیر 1385
پرواز ایتالیا تراژدی مارکو هنرپیشگی فیگو
نکته۱: ۱۸تیر نزدیک است به اون لحظه هاوساعات هجوم که دوباره فکر می کنم....به اون قمه مانده در سر دوستی دانشجو... ولش من اصلا فکر نمی کنم!!!! آنانکه به موقع لزوم قرآن ها را آتش می زنند- مسجد آتش می زنندوبعد هم شعار وا اسلاما سر می دهند آیا از عمروعاص های که قرآن را بر سر نیزه کردند بدتر نیستند؟
ادامه مطلب
