تبليغاتX
تخته سياه

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

شب نشینی با تاج زاده!!!

 هم صحبت شدن با کسی چون تاج زاده هم لذت بخش است هم چندش آور لذت بخش به این دلیل که با کسی که رازها ورمزهای زیادی از علل ناکامی دورانی که اصلاحات می نامیدنش می داند و چندش آور به این دلیل که همیشه سیاست مداران ما حرف های در گوشییشان بیشتر و مهمتر از حرف های سخنرانی هاشان است. خلاصه بعد از ۶ساعت رانندگی از ساعت ۴که مراسم سخنرانی و پرسش و پاسخ شروع شد تا ساعت ۱ نیمه شب که ما سید مصطفی تاج زاده را برای خوابیدن رها کردیم زمان زیادی بود اما برایه دانستن پشت صحنه ها زمان اندک بود.در این پست فقط سخنرانی و پرسش و پاسخ دکتر را که برایه ایسنا فرستاده بودم آورده ام حرفهای درگوشی باشد برای پستی که مجال بیشتری باشد.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پویامحسنی در 12:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم شهریور 1385

آنچه دیدم

در فضايي كه حجم غمش از مرگ بزرگتر بود‏‏،مي توانم ازعدم مديريت بگويم،ازبي تجربگي كسي كه جان اين همه آدم تحويل او بود،از....اصلا‎‏ دوست ندارم از آماركشته شدگان ياچگونه كشته شدنشان بگويم.مگرنه اينكه غرض ذكرحادثه است وما ذاكر؟مگر نه اينكه سخن گفتن از ابعادحادثه به قصد فراموش نكردن است ونه فقط گرياندن؟ پس چگونه بگويم كه كبابم ازديدن چهره جسد زني كه بچه اش را چسبيده به خود در حالت تمام سوخته در بغل داشت نه نمي گويم.   نه بگذاريد برايتان اعتراف بكنم هيچ حسي نسبت به شكوه اين بيمارستان،شهر و...نداشتم فقط تصوير آن فرشته سوخته در آغوش مادر در ذهنم ماند....فقط تصوير مادري كه كودكش را درآغوش گرفته بود وكباب شده بود، ايستاده مرده بود...ته ذهنم يك انديشه مي جوشيد ومي آمدجلو،بعد آنقدر واضح شد كه بي اختيار به زبانش آوردم:هميشه پيش ار آنكه فكر كني اتفاق مي افتد.اميد داشتند اما شتاب ثانيه ها نگذاشت....وتمام اين بزرگي و شكوه دنيا فداي يك كودك ايراني،يك جوان ايراني.در حياط بيمارستان قدم مي زنم پسر بيست وچندساله اي را ميبينم كه تكيه بر درختي زده...موهايش را از يك طرف روي چشمهايش ريخته در فضاي باز سردخانه بيمارستان اجساد سوخته درون يخ را با فواصل كنار هم چيده اند.پسر با لباس مشكي آنجا قدم مي زند وخيره جسدها را نگاه مي كند.پسر كنار جنازه ها فرو مي ريزد؛اين خواهرم بود،اين زن برادرم بود،اين....،اين....؛ همه آنها را تا ٤ مي شمارد پلاستيكي را باز مي كند نمي دانم به چه چيز درون آن مي نگرد نگاهم را مي دزدم صدايش اما مغزم را سوراخ مي كند؛ پاشو طيبه...پاشو كتابهات يادت رفته پاشو...؛ و ما امروز مرثيه خوان چه كساني بايد باشيم؟ آنهايي كه مرده اند وتكه تكه شده يا آنان كه اين مردن را ديده اند وزنده اند؟نه خوشابه حال آنهايي كه مرده اند.چه موهبتي است سوختن وآب شدن در گرماي نزديك به ٥٠ درجه...لحظه اي هراس ودرد وديگر هيچ.آرامش ابدي...مرثيه خوان آنهايي كه زنده اند؟مانده اند؟كه بر نعش عزيزي ضجه مي زنندبراي آرامش خود چه كنند؟ نفرين؟ناله؟شكر؟...كنار سوخته ها دختري زار مي زند...پيرمرد ظرف آب را بالا مي برداما گريه امانش نمي دهد جواني ديگر به دخترك نزديك مي شود:؛خواهش مي كنم گريه نكن...خواهش ميكنم...حال عموت خوب نيست....ببين...ببين؛ دختر اما هيچ نمي بيند.پيرمرد از گريه نفسش بند مي آيدو در خود مي پيچد.دختر هواري ديگر مي كشد؛عمو...عمو...ديگه گريه نمي كنم...به خدا ديگه گريه نمي كنم...؛دارم از بيمارستان وخنج و... باز مي گردم در راه با خود ميگويم:چرا نگاه نكردم،چرا بيشتر نديدم،چرا بيشتر نبودم،مشامم پر است از تمام چراها،مشامم پر است از بوي سوخته لاستيك وانسان- بوي كباب شدن جگرهاي كه جگر صدها انسان را به آتش زد...بوي گازوئيل،بوي مرگ.....به آنان كه مانده اند مي انديشم،كسي را كه عاق تقدير است وداغ بي تدبيري خورده چگونه مي شود دعوت به زندگي كرد؟به كدام زندگي؟ما خشم ونفرين خود را بر سر چه ويا كه بايد آوار كنيم؟ بر سر زمين وزمان يا بر سر صاحبان هر دو؟ما بار اين مصيبت را به گردن كه بايد بيندازيم؟ به گردن مشيت الهي يا به گردن انسان كه ظلوم است وجهول؟ جامعه ما ،وجدان اجتماعي ومدني ملت ما،كه مي گويند خواب است ودر تعطيلات به سر مي برد چرا در مقابل چنين حادثه دردناكي سكوت اختيار مي كند؟آيا ذهن كند جامعه ما دچار آلزايمر شده ؟ آري واين درس مكرر تاريخ است وجغرافيا نيز...درسي كه ما شاگردان تنبل وخنگ آن هستيم. درسي مثل دروس دبستان ها ودبيرستان هاي ما كه فقط به درد نمره گرفتن مي خورد وفرداي امتحان فراموش مي شود. ما فراموشكاريم،هنوز درس را نگرفته، منكرش مي شويم.

نکته: از تمامی دوستانی که به هر شکل ابراز همدردی کردن کمال سپاس رو دارم ممنونم از لطف همه امیدوارم این مطلب پایانی باشد بر دردی بزرگ وشروعی از نو برای من....

نوشته شده توسط پویامحسنی در 11:52 |  لینک ثابت   •