تخته سياه
خدایاچگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم دانست.(دکترعلی شریعتی)
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
به تماشا سوگند و به آغاز کلام:
از خودم دلم گرفته. از خودم،دلواپسی هام،از تمام خستگی هام،بغض دل شکستگی هام،هق هق دلبستگی هام،از خودم دلم گرفته...
وقتی من دلم می گیره. وقتی که امید می میره.یادتومیاد تو جوونم،گریه هامو پس می گیره.یعنی باز فاصله و شب یعنی باز یکی اسیره.یعنی یک آدم تنها که جوونه اما پیره.
صبح می شه تو رو می بینم.تو خووبی اما.... ولش کن همینی،من بدم ام همینم.تو توفکر آسموونی،من ولی بند زمینم.اما با این همه حرفا،شب همه ثانیه ها رو زودی از سقف ستاره،دست می برم و می چینم،تا که باز صبح بشه پیدا،تا که باز تو رو ببینم. از خودم دلم گرفته، از همه حرفای کهنم،از مسیر کار و خوونم،از اینکه می گن دیوونم،از خودم دلم گرفته........
از خودم دلم گرفته. از خودم،دلواپسی هام،از تمام خستگی هام،بغض دل شکستگی هام،هق هق دلبستگی هام،از خودم دلم گرفته...
وقتی من دلم می گیره. وقتی که امید می میره.یادتومیاد تو جوونم،گریه هامو پس می گیره.یعنی باز فاصله و شب یعنی باز یکی اسیره.یعنی یک آدم تنها که جوونه اما پیره.
صبح می شه تو رو می بینم.تو خووبی اما.... ولش کن همینی،من بدم ام همینم.تو توفکر آسموونی،من ولی بند زمینم.اما با این همه حرفا،شب همه ثانیه ها رو زودی از سقف ستاره،دست می برم و می چینم،تا که باز صبح بشه پیدا،تا که باز تو رو ببینم. از خودم دلم گرفته، از همه حرفای کهنم،از مسیر کار و خوونم،از اینکه می گن دیوونم،از خودم دلم گرفته........
نوشته شده توسط پویامحسنی
در 15:51 | لینک ثابت
•

