یکشنبه بیست و نهم دی 1387
بدون اسم!
من از عریانی این همه تن در شگفتم
و از سنگی بودن آن همه دل
از توجیح گری این همه گناه!
و راست جلوه دادن دروغ و وارونه کردن راست ...
گویی خدا را فراموش کرده ایم و یا خدا ما را؟
«پویا محسنی- نیمه شب ۲۶دی ماه»
چهارشنبه یازدهم دی 1387
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از .....
این نامه که به نوعی وصیتنامه من قبل از عمل نخاعم بود است را به عنوان شروع مطالب جدی من داشته باشید تا بعد(جزئیات خصوصی تر را حذف کرده ام):
سلام به هر کس که این نامه را می خواند به خصوص به تو- تویی که مخاطب منی تویی که برای نوشتن در من ایجاد انگیزه کردی.در چند پاراگراف ابتدایی نکاتی را می نویسم که دوست می دارم علاوه بر تو دیگران نیز بدانند و در پی آن نکاتی را که شاید فقط خود باید بدانی! من در آستانه اتفاقی بزرگ و سرنوشت ساز در زندگیم قرار دارم پس ....
اگر رفتم که ...
دوست دارم همه بدانند زندگی را دوست داشتم و نه مرگ را- به دنبال هوس نبودم بلکه در پی رهایی از قفس بودم دوست داشتن برایم از عشق برتر بود چرا که عشق را تجربه کردم و اگر کسی بگوید عقل و عشق را می توان جمع بست(هم به خود و هم به دیگران) دروغ گفته است.چرا که برای عشق برخلاف دوست داشتن دلیل و چرا و زیرا نمی توانی بیاوری دل است و دیگر هیچ!
هیچ وقت نخواستم دروغ بگویم و اگر گفتم آنقدر تعداش کم بوده که به چشم آمده!نه آنقدر خوب بودم و نه اینقدر بد. منحرف نشدم هیچگاه از راهی که برگزیده بودم. با زمان حرکت کردم و نه مثل همنسلانم در پی زمان! دوست دارم همه بدانند که درست یا غلط دوستت دارم و کاش بمانم تا بتوانم عاشقتم هم بشوم.دوست داشتم به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانستم فراموش کنم. خواندن-خوردن-خوابیدن سه مصدر اصلی زندگی من بود همانگونه که سعی داشتم در این مدت مثبت اندیش باشم-از کسی متنفر نباشم- خود خودم باشم.آری این منم مردی تنها به روی تخت بیمارستان(شاید) در انتهای دوره ای که به آن می گویند: زندگی
واما اگر ماندم...
دوست دارم بمانم اگر خدا بخواهد تا زندگی کنم و به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانم فراموش کنم- برای لذت بردن از لحظه لحظه های زندگی بی تابم - از هیچ کس به هیچ دلیل متنفر نشوم- و برای ماندن چه دلیلی بهتر از آرزوی رسیدن به تو؟
و اما دوست دارم بدانی که...
همه این دردها و سختی ها و مصیبت ها که بر من می رود و بر جان من می ریزد را تحمل کرده ام و صبر پیشه ساخته ام خود بهتر از هر کس می دانی که هیچ نگفته ام و یا کم گفته ام و همچنان با لبان خاموش قیافه ای شاید آرام سری افتاده ایستاده ام و با چشمان بی تفاوت خدا را تماشا می کنم.... که تسلیمم- هرچه مقدر است-هرکاری می خواهی بکن-ناله نمی کنم.هرچند که با خود می گویم خدایا این چه دردی بود؟چه می دانم؟و چه امتحان سخت و بزرگی!می دانم بدم می گویی و یا می گویند می دانم رنجیده در من می نگری و مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام متهم می کنی! و واقعا چه نیازی است به اینکه خود را در برابر تو تبرئه یا تثبیت کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را بر خود هموار کنم؟نمی کنم چه اشکالی دارد مرا روحی شماری و بشمارند که با زندگی آشتی کرده است و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده!؟
آری دیگر رنجش تلخ و حتی رفتارهای متناقض تو مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت چرا که من متهم هستم به/دوست داشتن/ و این برای کسی که شب ها تا آستانه سحر تنها در گوشه اطاقش بیدار مانده و همه هستی اش را در یاد تو محو کرده و شب ها و روزهای پیاپی،بی خواب و بی خوراک،بی گفت و شنود،دور از خویش و از دیگران،همه در خلوت آرام دردناکش با تو در گفتگو بوده و به تو می اندیبشیده و نجوا می کرده و زندگیش را همه به تو سپرده و اندرونش را همه به تو داده است و خیلی وقتها رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید و سکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد چه سخت و شاید شیرین است متهم شدن،آنهم به چه؟به /دوست داشتن/{به راستی تو نمی دانی که ایمان و اعتقاد هر چه پنهان تر است،پاک تر است و عشق و دوست داشتن هرچه در پناه کتمان مخفی تر است،زلال تر است؟
چگ.نه می توانم احساسم را بیان کنم؟مگر جز کلمات ابزرای دارم؟همیشه چنین است و چه سخت است که کسی جز کلمه چاره دیگری نداشته باشد و..... باید اعتراف کنم دیگر بس است،من دیگر تاب ندارم،باید اعتراف کنم که.... اما من نمی دانم باید چه بگویم اما نه!می دانم که دریای حرفها و حرفها و حرفهائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند و حرف ها را بی خیال می شوم و به یاد روزهایی می افتم که دستانت در دستم بود.آه دست های تو چقدر نرم و شکننده بود می ترسیدم و هنوز هم می ترسم!دلم می خواست چنان بفشرم که در دستم له شوند.چقدر گرمای دستهای تو مهربان بود،هست /وشاید خواهد بود/ آنها را می گذاشتم روی سینه ام،روی قلبم.آرام تر می شدم. .... می ترسم واقعا می ترسم نکند خورد بشود آن روحیه و نرمی دستان و غرور جاه طلبیت؟
می دانی ،من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش نگفته ام،همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام،همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام،ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و...!
هیچکس خبر ندارد که در پنهانی های روح من به قول دکتر شریعتی چه التهاب ها به بند کشیده شده،چه گریستن ها در قلبم عقده کرده و اینچنین بود که پیش تو چنین احساسی نمی کردم و نمی کنم و اگر می دانستی که چه اندیشه ها کرده ام،چه راز و نیازها کرده ام و چه مشت ها که در تنهائی بر دیوار کوفته ام!و چه خوب که نمی دانی!و یا نمی خواهی بدانی.....
× دوستان گرامی وبلاگی ادامه این مطلب یا وصیتنامه به دلایل شخصی غیر قابل عرضه می باشد.
یکشنبه هشتم دی 1387
هیس ساکت!!
شکوه موقوف!...... صدا خفه!.....دردودل ممنوع!... حرافی تعطیل!!
انتظار همیشگی!.....تنهایی ارثی!.....بغض فرو خوردن!!
خنده نامفهوم!.... ناز کردن بی جواب!....غم همزاد!
گریه خوراک شبانه!..... عاشقی دربه در!.... دوست داشتن دردسر!
خوب پس چی آزاد؟
هیس ! ساکت! شکوه موقوف!!
دیوونه بودن آزاد

