سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
خداحافظ،شاید وقتی دیگر!
خداحافظ،شاید وقتی دیگر!
بعضی وقت ها نیاز نیست برای کارها دلیل و برهان بیاوریم انگار قسمت من است که در اوج انرژی از عرصه کنار بکشم دلایل مفصل است اما همین قدر به دوستان عرصه وب بگویم که سردبیری یک ماهنامه،جانشین سرپرستی روزنامه همشهری در استان فارس،کانون تبلیغات ،کارهای چاپ و... مشغولیتها و سردبیری 2 ماهنامه و هفته نامه استانی نیز پیشنهاداتی است که هنوز در کشو میز دارم اما تصمیم به خداحافظی از عرصه محیط مجازی گرفته ام،چرا؟ چرایش مربوط می شود به «نازنینی» که «خط خطی»هایش مرا اینگونه مجنون نمود هرچند حال شاید گوشه ای به نظاره نشسته باشد و خمیده گی قامت درختی را تماشاگر باشد!
سخن بیشتر گفتن شاید به صلاح نباشد پس غیبت این همراه همیشگی تان را به حساب هیچ چیز جز خستگی مگذارید!
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
زبان سرخ!
من آدمهای مونث زیادی را می شناسم که جلوی دفتر ازدواج ساعتها کاشته شده اند در هوای شوهر!
من مرغان زیادی را می شناسم که موقع زاییدن تخم مرغها زیاد قدقد میکنند!
من گنجشگهای زیادی را می شناسم که مدام بر روی سیم های برق با هم نزاع میکنند.
من درختان زیادی را می شناسم که ریشه هایشان در زیر خاک در هم گره خورده اند/ و از درد / شاخه هایشان را تکان می دهند.
من مردان زیادی را می شناسم که زیر بغلشان بوی..... گندیده میدهد ولی شبها خودشان را روی زنهایشان میاندازند بی هیچ شرمی!
من دختران زیادی را می شناسم که شبها خودشان را دستمالی میکنند و روزها برای پسران جانماز آب می کشند.
من پسران زیادی را می شناسم که سر زنان شوهردار کلاه میگذارند تا فقط بتوانند یک شب را با آنان صبح کنند.
من زنان زیادی را می شناسم که تا نیمه های شب در انتظار شوهرشان می نشینند/شام نخورده/و شوهر مشغول گاز گرفتن ...... منشی روی میز شرکت است!
من شانه های زیادی را می شناسم که برای حتی لحظه ای گریه به سر رفیقشان قرض داده نمی شوند.
من روسپیان زیادی را می شناسم که بخاطر یک کارت شارژ ۵۰۰۰تومنی زیر بدنهای گوشتی مردان کچل بی دندون می خوابند.
من افراد زیادی را می شناسم که برای یک سکه پول بیشتر هر ...... را می مالند!
من احمق های زیادی را می شناسم که برای یک روز بیشتر زنده ماندن هر باجی به هر امامزاده ای که در سر راهشان باشد میدهند.
من پیرزنان زیادی را می شناسم که هنوز هم میترسند شوهر ۹۰ساله ی چلاقشان به زن ۳۰ساله ی همسایه نان تعارف کند!
من نوزادان زیادی را می شناسم که در بدو تولد به فکر کشتن نوزاد تخت بغل هستند.
من رهبران زیادی را می شناسم که یکیشان به آن یکی می گوید "بجنگیم " و بعد مردم کشته میشوند!
من تنهایی را می شناسم که ساعتها می نشیند و از چیزهایی که میشناسد می نویسد/ من او را در آیینه دیدم دود قطار از دورها پیداست / او باید روی ریل برود/و نباید اینهمه چیز بداند....!
منبع: وبلاگ مهشید بهجاد
چهارشنبه نهم بهمن 1387
شاید وقتی دیگر
* نمی دانم کدام حکیم بود که می گفت:«نفس از تو شخصیتی می سازد که نیستی! و تو باید این شخصیت ساخته ی نفس را بکشی که به جای تو زندگی می کند و خود تو را از زندگی محروم کرده است» درست است شاید ترسناک باشد جدا شدن از نفسی که اوهام و خیالات و سایه ها را در ما موجب شده است اما این ترس در واقع می تواند درد تولد دوباره ما باشد.
* سردرگمی زمانی برایمان به وجود می آید که در درونمان دچار تضاد شویم می خواهیم برویم و در عین حال می خواهیم اینجا بمانین آنگاهست که سردرگم می شویم و فقط بی دغدغه و در سکوت باید به حرف دلمان گوش بسپاریم ببینیم چه می گوید هر چه گفت اطاعت کنیم آنگاه است که همواره می توان در مسیر درست گام برداشت بدون اینکه نگران این باشیم که کجا می رویم و چه می کنیم!
و در یک کلام هیچگاه نباید صدای دل را خاموش کرد خطرناک است می دانید که؟؟؟؟
"پویا محسنی نیمه شب ۹بهمن ۸۷"
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
بدون اسم!
من از عریانی این همه تن در شگفتم
و از سنگی بودن آن همه دل
از توجیح گری این همه گناه!
و راست جلوه دادن دروغ و وارونه کردن راست ...
گویی خدا را فراموش کرده ایم و یا خدا ما را؟
«پویا محسنی- نیمه شب ۲۶دی ماه»
چهارشنبه یازدهم دی 1387
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از .....
این نامه که به نوعی وصیتنامه من قبل از عمل نخاعم بود است را به عنوان شروع مطالب جدی من داشته باشید تا بعد(جزئیات خصوصی تر را حذف کرده ام):
سلام به هر کس که این نامه را می خواند به خصوص به تو- تویی که مخاطب منی تویی که برای نوشتن در من ایجاد انگیزه کردی.در چند پاراگراف ابتدایی نکاتی را می نویسم که دوست می دارم علاوه بر تو دیگران نیز بدانند و در پی آن نکاتی را که شاید فقط خود باید بدانی! من در آستانه اتفاقی بزرگ و سرنوشت ساز در زندگیم قرار دارم پس ....
اگر رفتم که ...
دوست دارم همه بدانند زندگی را دوست داشتم و نه مرگ را- به دنبال هوس نبودم بلکه در پی رهایی از قفس بودم دوست داشتن برایم از عشق برتر بود چرا که عشق را تجربه کردم و اگر کسی بگوید عقل و عشق را می توان جمع بست(هم به خود و هم به دیگران) دروغ گفته است.چرا که برای عشق برخلاف دوست داشتن دلیل و چرا و زیرا نمی توانی بیاوری دل است و دیگر هیچ!
هیچ وقت نخواستم دروغ بگویم و اگر گفتم آنقدر تعداش کم بوده که به چشم آمده!نه آنقدر خوب بودم و نه اینقدر بد. منحرف نشدم هیچگاه از راهی که برگزیده بودم. با زمان حرکت کردم و نه مثل همنسلانم در پی زمان! دوست دارم همه بدانند که درست یا غلط دوستت دارم و کاش بمانم تا بتوانم عاشقتم هم بشوم.دوست داشتم به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانستم فراموش کنم. خواندن-خوردن-خوابیدن سه مصدر اصلی زندگی من بود همانگونه که سعی داشتم در این مدت مثبت اندیش باشم-از کسی متنفر نباشم- خود خودم باشم.آری این منم مردی تنها به روی تخت بیمارستان(شاید) در انتهای دوره ای که به آن می گویند: زندگی
واما اگر ماندم...
دوست دارم بمانم اگر خدا بخواهد تا زندگی کنم و به دست بیاورم هر آنچه را که نمی توانم فراموش کنم- برای لذت بردن از لحظه لحظه های زندگی بی تابم - از هیچ کس به هیچ دلیل متنفر نشوم- و برای ماندن چه دلیلی بهتر از آرزوی رسیدن به تو؟
و اما دوست دارم بدانی که...
همه این دردها و سختی ها و مصیبت ها که بر من می رود و بر جان من می ریزد را تحمل کرده ام و صبر پیشه ساخته ام خود بهتر از هر کس می دانی که هیچ نگفته ام و یا کم گفته ام و همچنان با لبان خاموش قیافه ای شاید آرام سری افتاده ایستاده ام و با چشمان بی تفاوت خدا را تماشا می کنم.... که تسلیمم- هرچه مقدر است-هرکاری می خواهی بکن-ناله نمی کنم.هرچند که با خود می گویم خدایا این چه دردی بود؟چه می دانم؟و چه امتحان سخت و بزرگی!می دانم بدم می گویی و یا می گویند می دانم رنجیده در من می نگری و مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام متهم می کنی! و واقعا چه نیازی است به اینکه خود را در برابر تو تبرئه یا تثبیت کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را بر خود هموار کنم؟نمی کنم چه اشکالی دارد مرا روحی شماری و بشمارند که با زندگی آشتی کرده است و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده!؟
آری دیگر رنجش تلخ و حتی رفتارهای متناقض تو مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت چرا که من متهم هستم به/دوست داشتن/ و این برای کسی که شب ها تا آستانه سحر تنها در گوشه اطاقش بیدار مانده و همه هستی اش را در یاد تو محو کرده و شب ها و روزهای پیاپی،بی خواب و بی خوراک،بی گفت و شنود،دور از خویش و از دیگران،همه در خلوت آرام دردناکش با تو در گفتگو بوده و به تو می اندیبشیده و نجوا می کرده و زندگیش را همه به تو سپرده و اندرونش را همه به تو داده است و خیلی وقتها رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید و سکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد چه سخت و شاید شیرین است متهم شدن،آنهم به چه؟به /دوست داشتن/{به راستی تو نمی دانی که ایمان و اعتقاد هر چه پنهان تر است،پاک تر است و عشق و دوست داشتن هرچه در پناه کتمان مخفی تر است،زلال تر است؟
چگ.نه می توانم احساسم را بیان کنم؟مگر جز کلمات ابزرای دارم؟همیشه چنین است و چه سخت است که کسی جز کلمه چاره دیگری نداشته باشد و..... باید اعتراف کنم دیگر بس است،من دیگر تاب ندارم،باید اعتراف کنم که.... اما من نمی دانم باید چه بگویم اما نه!می دانم که دریای حرفها و حرفها و حرفهائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند و حرف ها را بی خیال می شوم و به یاد روزهایی می افتم که دستانت در دستم بود.آه دست های تو چقدر نرم و شکننده بود می ترسیدم و هنوز هم می ترسم!دلم می خواست چنان بفشرم که در دستم له شوند.چقدر گرمای دستهای تو مهربان بود،هست /وشاید خواهد بود/ آنها را می گذاشتم روی سینه ام،روی قلبم.آرام تر می شدم. .... می ترسم واقعا می ترسم نکند خورد بشود آن روحیه و نرمی دستان و غرور جاه طلبیت؟
می دانی ،من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش نگفته ام،همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام،همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام،ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و...!
هیچکس خبر ندارد که در پنهانی های روح من به قول دکتر شریعتی چه التهاب ها به بند کشیده شده،چه گریستن ها در قلبم عقده کرده و اینچنین بود که پیش تو چنین احساسی نمی کردم و نمی کنم و اگر می دانستی که چه اندیشه ها کرده ام،چه راز و نیازها کرده ام و چه مشت ها که در تنهائی بر دیوار کوفته ام!و چه خوب که نمی دانی!و یا نمی خواهی بدانی.....
× دوستان گرامی وبلاگی ادامه این مطلب یا وصیتنامه به دلایل شخصی غیر قابل عرضه می باشد.
یکشنبه هشتم دی 1387
هیس ساکت!!
شکوه موقوف!...... صدا خفه!.....دردودل ممنوع!... حرافی تعطیل!!
انتظار همیشگی!.....تنهایی ارثی!.....بغض فرو خوردن!!
خنده نامفهوم!.... ناز کردن بی جواب!....غم همزاد!
گریه خوراک شبانه!..... عاشقی دربه در!.... دوست داشتن دردسر!
خوب پس چی آزاد؟
هیس ! ساکت! شکوه موقوف!!
دیوونه بودن آزاد
جمعه سوم آبان 1387
هی بازیگر گریه نکن...
ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
از خودم دلم گرفته. از خودم،دلواپسی هام،از تمام خستگی هام،بغض دل شکستگی هام،هق هق دلبستگی هام،از خودم دلم گرفته...
وقتی من دلم می گیره. وقتی که امید می میره.یادتومیاد تو جوونم،گریه هامو پس می گیره.یعنی باز فاصله و شب یعنی باز یکی اسیره.یعنی یک آدم تنها که جوونه اما پیره.
صبح می شه تو رو می بینم.تو خووبی اما.... ولش کن همینی،من بدم ام همینم.تو توفکر آسموونی،من ولی بند زمینم.اما با این همه حرفا،شب همه ثانیه ها رو زودی از سقف ستاره،دست می برم و می چینم،تا که باز صبح بشه پیدا،تا که باز تو رو ببینم. از خودم دلم گرفته، از همه حرفای کهنم،از مسیر کار و خوونم،از اینکه می گن دیوونم،از خودم دلم گرفته........
سه شنبه ششم آذر 1386
از این ورا گذری.....
به دلایل مشخص کارهای اجرایی ماهنامه و گرفتاری تازه در روزنامه تحلیل روز و بقیه گرفتاری های مربوط به امر انتخابات و ستاد اصلاحات و غیره وقت به روز کردن و بلاگ رو نداشتم اما از این به بعد قصد دارم حداقل هفته ای یکبار به روز کنم.
مطلبی که می بینید عنوان ستون طنزی است که قرار بود در روزنامه تحلیل روز کار بشود که متاسفانه تیغ سانسور به کلیت مطلب نیشی زد(خداییش شما تندی می بینید؟!)از این ورا گذری ...
ادامه مطلب
سه شنبه هشتم آبان 1386
آقای نماینده مردم در مجلس سلام
خیلی وقت بود که نبودم گرفتار کار اجرایی روزنامه نگاری که بشوی حاصلش همین است دیگر اما برای شروع دوباره آخرین مطلب من در ستون یادداشت های زیر زمینی ماهنامه شاخه طوبی را پیش رو دارید:
با خود این ماه قرار گذاشته ام که به جای این اراجیف به دوست سابق و نماینده فعلی ......
ادامه مطلب
چهارشنبه سوم مرداد 1386
یکمسن سالگرد سوختن پروانه های در آتش اتوبوسی در راه گرامی باد
مغلوب جبر زمانه یا جهل فردی؟
معمولاً فاجعه های با خبر آغاز می شوند.خبر کمی بعد از تسلیت و بعد به نچ نچ تأسف و فریاد خشم و در نهایت فراموشی می رسد اما بگذارید اینجا داستان را از عقب آغاز کنیم یکسال زمان را ببریم به عقب و ببینیم در گوی گذشته چه تصویری می افتد .الان چیزی حدود یکسال پیش است .....
ادامه مطلب
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
یادداشت های زیرزمینی منتشرشده در شماره 10شاخه طوبی
گوجه فرنگی حیوانات موزی.... و بلاخره مانتو!
در حالی مطالب این شماره رو باید آماده کنم که در ماه گذشته اون قدر سوژه داغ داشتیم که نگو ! از حیوانات موذی نامیدن روزنامه نگاران توسط یک مقام مسئول تا توزیع رایگان گرجه فرنگی در جیرفت ، ما هم قصد داریم که به بررسی از تمام جوانب (بله، حتی از اون لحاظ که آلان زیر لب گفتی و نیشت باز شد) این موضوعات باحال و بی حال .....
ادامه مطلب
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
جذابیت و واقعیت
جذابیت و واقعیت
عقب تاکسی نشستم و شروع به خواندن یکی از همین یادداشتها کردم . مردی که بغلم نشسته بود نگاهی به روزنامه و عکسی که گوشه مطلب چاپ شده بود انداخت ،بعد نگاهی به من کرد و پرسید «این... چیزها را شما می نویسید؟» روی کلمه «چیزها» مکث کرد . معلوم بود می خواسته بگوید چرت و پرت ها ، اما رعایت حالم را کرده .....
ادامه مطلب
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
ائتلاف وبلاگنویسان اصلاحات
ما رای دادن در انتخابات را تایید نظام نمیدانیم اما آنها از ما میخواهند که چنین بیاندیشیم
دوست دارند خانه نشین شویم و در روز انتخابات به مهمانی برویم ، تخمه بخوریم و بگوییم:انتخابات اصولا چه چیز بدی است!؟ اینها هرکار خودشان بخواهند میکنند!
آنها مردم نوگرا و حتی اهل اعتدال ایران را خانه نشین میخواهند تا اهداف خود را با جلوه ای مردم سالارانه پیش ببرند........
ادامه مطلب
سه شنبه چهارم مهر 1385
جدی نگیرید!(1)
جدی نگیرید!
خب من یک تصمیم جدید گرفتم،شما فکر می کنید تصمیم من با تصمیم کبری ربط پیدا می کند؟ عمرا،من هرچند که این روزها طنزم نمی آید ولی از روی بیچاره گی که این هیئت دولتی ها و.... دست از سر ما بر نمی دارند هر ماه یه جدی نگیرید توپ خواهم نوشت!!! شما هم که شکر خدا خنگ نیستید پس توضیح بیشتر لازم نیست خلاص: صبح از خواب بیدارمی شوم و چشمانم .......
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
شب نشینی با تاج زاده!!!
ادامه مطلب
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
آنچه دیدم
در فضايي كه حجم غمش از مرگ بزرگتر بود،مي توانم ازعدم مديريت بگويم،ازبي تجربگي كسي كه جان اين همه آدم تحويل او بود،از....اصلا دوست ندارم از آماركشته شدگان ياچگونه كشته شدنشان بگويم.مگرنه اينكه غرض ذكرحادثه است وما ذاكر؟مگر نه اينكه سخن گفتن از ابعادحادثه به قصد فراموش نكردن است ونه فقط گرياندن؟ پس چگونه بگويم كه كبابم ازديدن چهره جسد زني كه بچه اش را چسبيده به خود در حالت تمام سوخته در بغل داشت نه نمي گويم. نه بگذاريد برايتان اعتراف بكنم هيچ حسي نسبت به شكوه اين بيمارستان،شهر و...نداشتم فقط تصوير آن فرشته سوخته در آغوش مادر در ذهنم ماند....فقط تصوير مادري كه كودكش را درآغوش گرفته بود وكباب شده بود، ايستاده مرده بود...ته ذهنم يك انديشه مي جوشيد ومي آمدجلو،بعد آنقدر واضح شد كه بي اختيار به زبانش آوردم:هميشه پيش ار آنكه فكر كني اتفاق مي افتد.اميد داشتند اما شتاب ثانيه ها نگذاشت....وتمام اين بزرگي و شكوه دنيا فداي يك كودك ايراني،يك جوان ايراني.در حياط بيمارستان قدم مي زنم پسر بيست وچندساله اي را ميبينم كه تكيه بر درختي زده...موهايش را از يك طرف روي چشمهايش ريخته در فضاي باز سردخانه بيمارستان اجساد سوخته درون يخ را با فواصل كنار هم چيده اند.پسر با لباس مشكي آنجا قدم مي زند وخيره جسدها را نگاه مي كند.پسر كنار جنازه ها فرو مي ريزد؛اين خواهرم بود،اين زن برادرم بود،اين....،اين....؛ همه آنها را تا ٤ مي شمارد پلاستيكي را باز مي كند نمي دانم به چه چيز درون آن مي نگرد نگاهم را مي دزدم صدايش اما مغزم را سوراخ مي كند؛ پاشو طيبه...پاشو كتابهات يادت رفته پاشو...؛ و ما امروز مرثيه خوان چه كساني بايد باشيم؟ آنهايي كه مرده اند وتكه تكه شده يا آنان كه اين مردن را ديده اند وزنده اند؟نه خوشابه حال آنهايي كه مرده اند.چه موهبتي است سوختن وآب شدن در گرماي نزديك به ٥٠ درجه...لحظه اي هراس ودرد وديگر هيچ.آرامش ابدي...مرثيه خوان آنهايي كه زنده اند؟مانده اند؟كه بر نعش عزيزي ضجه مي زنندبراي آرامش خود چه كنند؟ نفرين؟ناله؟شكر؟...كنار سوخته ها دختري زار مي زند...پيرمرد ظرف آب را بالا مي برداما گريه امانش نمي دهد جواني ديگر به دخترك نزديك مي شود:؛خواهش مي كنم گريه نكن...خواهش ميكنم...حال عموت خوب نيست....ببين...ببين؛ دختر اما هيچ نمي بيند.پيرمرد از گريه نفسش بند مي آيدو در خود مي پيچد.دختر هواري ديگر مي كشد؛عمو...عمو...ديگه گريه نمي كنم...به خدا ديگه گريه نمي كنم...؛دارم از بيمارستان وخنج و... باز مي گردم در راه با خود ميگويم:چرا نگاه نكردم،چرا بيشتر نديدم،چرا بيشتر نبودم،مشامم پر است از تمام چراها،مشامم پر است از بوي سوخته لاستيك وانسان- بوي كباب شدن جگرهاي كه جگر صدها انسان را به آتش زد...بوي گازوئيل،بوي مرگ.....به آنان كه مانده اند مي انديشم،كسي را كه عاق تقدير است وداغ بي تدبيري خورده چگونه مي شود دعوت به زندگي كرد؟به كدام زندگي؟ما خشم ونفرين خود را بر سر چه ويا كه بايد آوار كنيم؟ بر سر زمين وزمان يا بر سر صاحبان هر دو؟ما بار اين مصيبت را به گردن كه بايد بيندازيم؟ به گردن مشيت الهي يا به گردن انسان كه ظلوم است وجهول؟ جامعه ما ،وجدان اجتماعي ومدني ملت ما،كه مي گويند خواب است ودر تعطيلات به سر مي برد چرا در مقابل چنين حادثه دردناكي سكوت اختيار مي كند؟آيا ذهن كند جامعه ما دچار آلزايمر شده ؟ آري واين درس مكرر تاريخ است وجغرافيا نيز...درسي كه ما شاگردان تنبل وخنگ آن هستيم. درسي مثل دروس دبستان ها ودبيرستان هاي ما كه فقط به درد نمره گرفتن مي خورد وفرداي امتحان فراموش مي شود. ما فراموشكاريم،هنوز درس را نگرفته، منكرش مي شويم.
نکته: از تمامی دوستانی که به هر شکل ابراز همدردی کردن کمال سپاس رو دارم ممنونم از لطف همه امیدوارم این مطلب پایانی باشد بر دردی بزرگ وشروعی از نو برای من....

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
اناللله واناالیه راجعون
درد آنقدر بزرگ است كه نوشتن وگقتنش هم صبرايوب مي خواهد هم.....مصيبتي كه بر ماديروز وامروز رفته آنقدر بزرگ است كه نمي دانم از كجايش بگويم وچگونه بگويم وقتي مجري شبكه خبر ساعت6عصر يك خبر فوري را خواند "....مطلع شديم كه عده اي از هموطنانمان در حادثه برخورد اتوبوس وكاميون در محور لارستان-شيراز جان باختند.آمار منتشر شده تا اين لحظه حاكي از جان باختن 23نفر از سرنشينان اتوبوس .....
ادامه مطلب
شنبه چهاردهم مرداد 1385
ما فراموشكاران عالم؟
(ما را مي بردند به جنگ,جنگ عليه كساني كه نمي شناختيم!! جنگ عليه كساني كه شايد هيچ كينه اي نسبت به آنان نداشتيم براي كه؟وبراي چه؟ براي آنان كه با هم نمي جنگيدن اما همديگر را مي شناختن!) دکترعلي شريعتي
بعدازگذشت 24 روز از شروع جنگ:
كدام يك سخت تر است؟ سوگوار مرگ عزيزي بودن يا مويه براي هزاران عزيز از دست رفته؟ سوگواري براي آنها كه زيرخاك و بتن و ديوار مانده اند يا هزاران زنده مانده بر خاك؟ چگونه مي شود به اين ......
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
پنجشبه ها آخ پنجشنبه ها آخ !!!!
امروزپنجشنبه بود حالم گرفته بود گفتم مثل همه من آخر هفته یه سر برم دارالرحمه خب رفتم ساعت۴بود رسیدم نمیدونین چه قیامتی بود اگه این همه آدمه مردن پس کی زنده است!! اما نه این زندگی است که اونجا هم در میان مردگان جریان داره همین جور گیج و وعوج میون ردیف ها وقطعه ها تلو تلو خوران بلاخره رسیدم تویه این مدت که راه میرفتم فقط به اونی که همین هفته ای که گذشت چهلمش رو گرفتیم فکر می کردم آخه اون برام خیلی زنده بود خلاصه خارج نشم از موضوع ...
رسیدم ونشستم کنار اون سنگ نمی دونم چرا چشمام نمی تونست خوب بخونه لوح رو اما مهم نبود که مهم این بود که من کنارشم اونجا اون رفته اون زیر(این رو اونهای که اطرافم زار زار گریه می کردن وبعدش هم بلند بلند پشت سر دیگرون غیبت می کردن گفتن) اما من موندم اون بالا و به قول مرحوم نسترنی من وموندم و محمودم و نور الهی، آره بیاد اون زمانی که با خاطراتش من رو می برد به نجف دهه۵۰شمسی داخل منزلی معقر در کوچه پس کوچه های نجف کنار آیت الله خمینی اون روز وامام بعدها.... من رو می برد کنار بنز مشکی آیت الله خویی ودرب حرم امیرالمومنین با اون خیل عظیم جمعیت مقلد آیت الله....هرچی بود تویه این حال واحوال بودم که دیدم یه دختر ۸-۹ساله دستی زد رویه پام وگفتش که آقا آقا شما هم مگه داداش من رو می شناختین؟ من بهش گفتم: عزیزم داداشت کیه؟گفتش:این قبرشه!همین جا که شما نشستین! اما من ننشسته بودم بلکه کنار اون قبر درازکش افتاده بودم واون دختره می گفت چیزی داشتم با خودم میگفتمدیدم آره راست میگه من اشتباه کردم اما نه اشتباه نکرده بودم یعنی اشتباه شده بود ولی من اشتباه نکرده بودم خیلی جالب بود دیدم تاریخ وفات نوشته۱۸تیر۱۳۷۸ننوشته بودکجا؟وچرا؟ منم نپرسیدم از دختره تویه این افکار بودم که دختر دوباره زد رویه کولم وگفتش:آقاآقا شما داداش رو دیده بودین؟ خودم رو جمع وجور کردم و دیدم که خانودشون هم رسیدن سلام کردم وگفتم که: دخترگل من داداش رو ندیده بودم اما خب صداش رو شنیده بودم می دونستم چی میگفت؟اصلا ما با هم میگفتیم پیش هم نبودیم ولی خب یک روح که داشتیم...یک هدف که داشتیم... داداشت وداداش های دیگر من چیزی می خاستن که نداشتن!!! یا نمی ذاشتن داشته باشن!!! دختره نشست سرش رو گذاشت رویه پام که حالا نشسته بودم وهمین جور که چشم دوخته بود به قبر داداشش گفت آقا اون چی بود که نداشتین؟اون چی بود که شماها میخاستین؟ با یه ذره حسرت نگاش کردم وگفتم عزیزم حق آزادی دوباره نگام کرد وگفت آقا آقا راسته که داداشم خودش رو از طبقه ۴یه ساختمون انداخته پایین؟ بهش گفتم: عزیزم این رو کی بهت گفته؟ گفت: همه میگن!!! گفتم بهش همه غلط میکنن میگن!! داداشت رو از طبقه ۴خوابگاهش انداختن پایین اونم چی... فقط برای سرقت یه ریش تراش!!! دخترک گفت: آقاآقا شما بوی داداش رو میدی ؟گفتم عزیزم دیگه بویی نمونده!!! دیگه کورسویی نمونده!!! تا به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده و من اونجایی که قرار بود برم نرفتم اما خب یه جایی بهتر که رفته بودم مگه نه؟
* چه خواهر وبرادرهای، چه پدر ومادرهای که چشم به راه ماندند به نظر شما آیا وقتی ظلم به یک مورچه آنچنان جزایی دارد، جفا در حق موجودی به اسم انسان .......
* قصد داشتم در مورد ۱۸تیر به جزییات وعوامل وتمامی جوانب بپردازم اما فکر کنم بیش از هرچیز این خواهران وبرادران حق بر گردن ما ها دارن!! اگه این پستم احساسی شد تقصیر من نبود دیگه همین بود که نوشتم فقط همین..این تاریکخانه را درآینده ای نزدیک روشنتر خواهم نمود اگر عمری باقی باشد.
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
جبهه دموكراسى خواهى و داستان يك منشور / بابک مهدیزاده
|
ادامه مطلب
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
آقای وزیر افشا می کند!!
بعد از اظهارات وزیر محترم اطلاعات درمورد یک فرد مجهول الهویه ومعلوم السویه به نام مستعار رامین وفامیل جهانگلبو که از طریق انقلاب مخملی قصد داشت اقدام به براندازی چیزی بکند به نام نظام تصمیم گرفتیم گوشه ای از درد دلهای وی را که در قالب برنامه هویت در دست تهیه است تا آماده شدن کامل برنامه جهت تنویر افکار عمومی برایه شما منتشر کنیم:
بازجو:خودتون رو معرفی کنید وبگید که انگیزتون از قتل چی بوده؟
رامین:جان!چی؟کی؟من؟
بازجو:آهان شما یک نفر دیگه هستین...از انگیزتون برای براندازی بگین؟
رامین:عارضم که من رامین ....لو هستم ۶۵ساله از تهران-والله از اون قدیم ها هم علاقه خاصی به براندازی و وراندازی داشتم اما موقعیتش پیش نیومده بود...
بازجو:همین جا صبر کن:اون موقع ها علاقه خب توضیح بده به کی اون موقع ها علاقه داشتی؟
رامین:ببینید من به کسی علاقه نداشته وندارم(خواهش می کنم ترتیبی ندین که خانم ماروبه خونه راه نده) بلکه با چند تن از دوستان وهمفکران می رفتیم یه جای بد که بهش دانشگاه می گفتن واز این بدتر اینکه یه عده ای که دانشجونما بودند می آمدند به یه چیزهای که ما فکر کرده بودیم ودیگران فکر نکرده بودند گوش میکردند از اونجا شروع شد..
بازجو: اون دوستان کی ها بودند؟آلانت کجا مخفی شدن؟
رامین:آشوری- پوینده-مختاری و...خب آشوری که آلان اینجا نیست وخیلی دوست داره شما رو زیارت کنه و یه سری هم به من بزنه!!! پوینده ومختاری هم که دیگه مختار نیستند چون فکر کنم ۸سال قبل توسط دوستان شما دست به خودکشی زدند!! البته به جز این ها یه عده ای هم هستند که انشالله به من ملحقشون خواهید کرد !!
بازجو:ببینید اینجا نوشته که شما می خواستید به وسیله انقلاب مخملی اقدام به براندازی بکنید درسته؟بگو که درسته؟
رامین:نه بابا اشتباه شده+ من ۲ماه قبل یه چند متر پارچه مخمل برای خانم والده گرفتم که رنگش هم البته نارنجی بود سوتفاهم شده شاید؟ اگه اینجوری برداشت کردین شما به بزرگواریتون ببخشین!!
بازجو:چی یعنی ما اشتباه میکنیم؟مردک (معادل محترمانه آقا) خیال کردی چی؟ما حتی می دونیم که تو به مدت سی و چندسال با زنی که مادر بچه هاتونه روابط نامشروع داشتی؟زودباش بگو که می خواستین با اون نمی دونم چی ..آشوری وخشایار مستوفی نارنجک و آر پی جی به خودتون ببندین و از خودتون اقدام صادر بکنید؟
رامین:ببینید اولش اون خشایار دیهیمی هست نه مستوفی!! بعدش هم آقا من ۶۵سالمه آون آر پی جی که میگین شاید منظورتون خودکار و روان نویس منه؟آخه من زورم فقط به اون ها می رسه!!!
بازجو:آیا درسته که خانواده ودوستان شما در مصاحبه با عوامل استکبار اعلام کردند که شما رو تو خیابون دزدیدند وبدون دلیل آورده اند اینجا؟
رامین:نه کی همچنین حرفی رو زده اکاذیب گفتن...من همین جا(جلوی این دوربین وعوامل پشت دوربین )این اکاذیب رو تکذیب میکنم ماجرا از این قرار بود که من یک روز از اعمال ننگین خودم سرافکنده ونادم شده بودم وبه هرجا که خودم رو معرفی کردم(مدعی العموم-مدعی الخصوص - معاون حقوق بشر و...)کسی من رو تحویل نمی گرفت بنابراین نقشه خودربایی خود را مطرح کرده وبه کمک دشمنان دوستانم این نقشه را اجرا کردیم خیلی هم حال داد جون شما!!!
بازجو:نظرتون در مورد این افکار وافراد چیه:خاتمی- اصلاحات - مدرنیسم - آشوری و روشنفکر؟
رامین:ببینید مردم همیشه در صحنه میدونند که اون اولی یه تدارکچی بود یه مدتی.. بقیه رو هم فکرکنم تویه لیست بقالی اصغرآقا اینا دیدم چیزی شبیه کشک ودوغ....
بازجو:چرا طفره میرین"روشنفکر"از نظر شما کیه؟
رامین:هر کسی که چراغ فکرش روشن باشه روشنفکره دیگه!!
بازجو:چی؟
رامین:خب غلط کردن باید تاریکخانه اش کنند(البته این تاریکخانه ربطی به اون تاریکخانه نداره اصلا!!)
بازجو:آقا رامین چرا داری من رو دور می زنی؟چرا دروغ بلغور می کنی؟
رامین:چی ؟کی؟من؟والله ما یه بار قصد داشتیم یه تدارکچی رو دور بزنیم برا هفت پشتمون بسه...
بازجو:دروغ نگو دروغگو دستت برام رو شده دروغگو(با صدای کشیده)؟
رامین:من دروغ می گم؟بیاین بگردین به خدا!!!
نکته ۱:این اتفاق در جزایر قناری رخ داده واصلا هم ربطی به نویسنده ندارد؟
نکته۲:ما به جد نگران بازگشت تاریکخانه ها هستیم شما چه طور؟
یکشنبه یازدهم تیر 1385
پرواز ایتالیا تراژدی مارکو هنرپیشگی فیگو
نکته۱: ۱۸تیر نزدیک است به اون لحظه هاوساعات هجوم که دوباره فکر می کنم....به اون قمه مانده در سر دوستی دانشجو... ولش من اصلا فکر نمی کنم!!!! آنانکه به موقع لزوم قرآن ها را آتش می زنند- مسجد آتش می زنندوبعد هم شعار وا اسلاما سر می دهند آیا از عمروعاص های که قرآن را بر سر نیزه کردند بدتر نیستند؟
ادامه مطلب
دوشنبه پنجم تیر 1385
همه فرزندان شریعتی
چهارشنبه دهم خرداد 1385
آنکه مونس من بود - سرمشق من بود - خیلی زود بود چرا؟
و چه غم انگیز است وفتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد وتو تشنه آتش باشی نه آب و وقتی چشمه خشکید.........
نمی دانم غم از دست دادن یک عزیز چقدر است..... نمی دانم ونمی خواهم بدانم که دیگر او نیست
هرچند ۶۳سال سن داشت ولی...... عجالتا فعلا مرخصیم ما
شنبه ششم خرداد 1385
سالي كه نكوست بدجوري از بهارش پيدااست!!!!
1-
آقا جون از حقوق زنان حرف نزنيد ، مگر خودتان ناموس سرتان نميشود ومگر همشيره و والده نداريد؟ حقوق زنان لابد يعني اينكه ولشان كنيم تا ......ادامه مطلب
دوشنبه یکم خرداد 1385
اگه تشویش اذهان عمومی نیست !!
اگه اقدام علیه امنیت ملی نیست!!!
دوم خرداد
مبارک باشه
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
دستوری که در نطفه لغو شد
ادامه مطلب
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
در راستای مانور تبلیغاتی صدا وسیما در مورد مسدله هسته ای ایران
۱- نظر مثبت ومنفی مردم را بپرسیم ونظرات مثبت آنها را پخش کنیم.
۲- طوری سوال کنیم که نظر مثبت خوشان را بگوییند.
۳- از کسانی سوال کنیم که نظر مثبت دارند.
۴- جایی از مردم نظر بپرسیم که درآنجاهمه مردم نظرمثبت دارند.
۵- نظرات مثبت مردم را برای مردم ونظرات منفی مردم رابرای مسئولان نشان دهیم.
۶- اصولا نظر مردم را مطلقا نپرسیم بهتر است.
شنبه بیست و ششم فروردین 1385
درسته خیلی دیره ولی از عید دارم میگم.....
ما درحالي اين مطلب را مي نويسم كه اصلا و اصولاخوب نيست واين خوب نبودن هم قطعاويقينا به كسي چه ربط داره!؟ آلان هم كلادچارياس(فلسفي) هستم ويكي ازشمايه مرگ موش توپ كه براي خودكشي ردخور نداشته باشه معرفي كنه لطفا!! ولي تا مرگ موش ها برسه اين چند بند رو داشته باشين همين جوري.......
ادامه مطلب
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
بنابه درخواست شمادوستان........
بنابه درخواست شمادوستان(كدام دوستان؟!الكي خودم رو تحويل ميگيرم شما توجه نكنين) برآن شدم كه دوباره درباره مسائل روزيك مقاديري نطق كنم اساسي،خصوصي،كوبنده،برنده،شكننده و....تاهم شماتنويرافكار عمومي وخصوصي بشويدكلا هم آرزو خانوم اصفهاني يادبگيره روز زن ازتكواندو(نوعي لگدزدن محترمانه)مهمتره وبايد روز زن برگزاربكنه!
1- ما- من وخودم-داشتم......
ادامه مطلب
شنبه بیستم اسفند 1384
دررابطه باراستای اینکه.....
۱- آقا محکوم میکنم هرچی ترور~ انفجار~ انتحار~ ابتکار(ببخشید این آخری نه ) خلاصه هرچی بنیادگرایی اسلامی - یهودی - مسیحی ....
ادامه مطلب
دوشنبه هشتم اسفند 1384
ناجی آری یا خیر؟
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
دوران ما.........
دوران ما.........دوران عصیان صامت اشکهای پنهانی است..... اشکهای تیره بختی که نه زبان دارندبخاطرفریادکردن.... نه دامنی برای فروریختن.....نه قطره خونی پاک.بخاطردرهم آمیختن........ودربیکران این همه اشک صاحب گم کرده ....من خبرازهزاران شعرنسروده دارم:هزاران شعریتیم دارم که پدرانشان را.... سرایندگانشان راگم کرده اند! کمرسالخوردگان راشیرینی خاطرات شکسته....وپشت جوانان راوحشت فرداهای نگران!....خون درشریان بشریت عزاداراست و هرماسه ی تک افتاده درصحرای تنها مظهرحماسه یک زندگی است.
شنبه پانزدهم بهمن 1384
قلمم خوشکیده و پیش نمی رود.....
"پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است. صحرای سوزانی را می نگرم٬با آسمانی به رنگ شرم٬ و خورشیدی کبود و گدازان٬ وهوایی آتش ریز٬وجویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و٬گام به گام٬ همسفر فرات زلال است. و شمشیرها٬ از همه سو٬برکشیده وتیرها٬ از همه جا٬رها وخیمه ها آتش زده و دشمن در اندیشه غارت٬ و کینه ها زبانه کشیده و دشمن٬همه جا٬در کمین٬ودوست بازیچه دشمن وهوا٬شوره زاری بی حاصل و شن ها٬داغ و تشنگی٬ جان گزا و دجله سیاه٬هار و حمله ور وفرات سرخ-مرز کین و مرگ-در اشغال ٬خصومت جاری است و...."
به خدا نمی دانم این جوهر قلمم چرا کند می راند؟ولی این را می دانم که هرچه هست از دل است. آهای دوستان سخنم با شما است آره خود شما... خود شما که فکر می کنی حسین(ع) فقط مال اوناهایه که یه تیپ خاصی دارن ٬اونایی که خودشون رو فقط پیرو اون میدونن.آره با توام بله........
تو که نسل من را بی دین می خوانی؟ با توام که مرا غربزده می پنداری؟ نمی دانم چرا نمی توانم و نمی خواهم که در این۱۰روز بخندم شاید لبانم هم از سنگینی درد آگاه باشد .از حسین(ع) اگر بتوانم اگر قلم پیش براند دوباره می نویسم اگر.........
پنجشنبه ششم بهمن 1384
اندر حکایت بعضی ها...
اول : ورداشت دور خود خط کشید.
دوم : روی خطها دیوار کشید.درها رو قفل کرد.
سوم : پنجره ها روبست وجلوش رو با تخته کاملا مسدود کرد.
چهارم : پشت دروپنجره ها کمدومیزونیمکت گذاشت.
بعدا آروم نشست تو اتاق.وقتی اتاق آتیش گرفت می خواست فرار کند اما همه درها وپنجره هابسته بودن وسوخت.(ابراهیم نبوی عصرآزادگان۱۳۷۷)
پنجشنبه ششم بهمن 1384
حرف های ناگفته......
شنبه یکم بهمن 1384
بیاد یازدهمین سال هجرت مهندس مهدی بازرگان پدر روشنفکری دینی ایران
بهمن ماه 1373جوانی در سوگ پدر بزرگش اینگونه می سراید:
" سال ها بود که گرمی تو ما را بس بود
در شب سرد زمستانی ما
نفس گرم تومارابس بود
درمیان غم و وحشت بودیم
گردش دور فلک بر هوس کرکس بود
درشب بی خبری
هرکه کس بود، بدان
در قفس ناکس بود "
(امیرعلی بنی اسد نوه دختری مهندس بازرگان)
شنبه یکم بهمن 1384
تک اپیزود جدایی
سکانس آخر
(نما:بیرونی) دختر وپسر روبروی هم و چشم در چشم هم(دوربین با زوم روی شاتهای بسته هردو می چرخد)
باران می باردواشکهای دختر در قطره های باران گم می شود برمی گردد وآهسته از پله ها پایین می رود ،
به طرف درب باغ حرکت می کند.چشم های پسرک کم کم خیس می شود،زیرلب چیزی زمزمه می کند:
برو ای دوست، برو! برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بردیده ی من،مفکن و نازم مفروش من دگرسیرم سیر
بخداسیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من
دل من چون دل تو،صحنه ی دلقک هانیست،
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست !
حیف ازاین قلب،حیف ازآن عمر،
که باسوز شراری جانسوز پایمال هوس هرزه وآنی کردم!
در عوض با من شوریده،چه کردی؟ نامرد! دل بمن دادی؟
صحبت از دل مکن،این لانه ی شهوت ،دل نیست.
دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست.
هان! بگیر،این دلت، از سینه فکندم بدر.
ببرش دور..........................ببر.
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
پدر،مادر،فرصت کم است وفاجعه سنگین!
مصلحت گویی خوشایند است وفریب دادن و دروغ بافتن و تایید وتعریف کردن شیرین،اما حقیقت تلخ است و بگذارید به جای تغدیر درد وکتمان بیماری و دلخوش کنک های آرام کننده، رودر روی این بیمار بایستیم و تلخ وتندو راست وصاف،بگوییم که: "عقده های سرطان در خونت،دراعماق مغزت ودهلیزهای قلبت رخنه کرده وسخت پیش رفته است،فرصت کم است وفاجعه سنگین" برای چه نسل من وگروه من از شما بیزار شده از شما بیگانه شده وشما با او بیگانه هستید و نمی توانیم با هم یک کلمه سخن بگوییم؟ به مادرهابگویم که برای چه دخترشمانمی تواندبا شماحرف بزندوشماهم نمی توانید بادخترتان حرف بزنید،با دو زبان سخن می گویید ودر دو فضا تنفس می کنید؟ نه او برای شما یک مستمع خوب و رامی است ونه شما برای او یک نصیحت گوی منطقی وجالب. به پدرها بگویم که فرزند شما نه به عنوان یک فساد اخلاقی،بلکه بادلایل وعلل فکری واعتقادی،از شما فرار کرده وبا شما بیگانه است.! آری پدر و مادر اینچنین است که نسل من شما را متهم می کند به.............
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384
حکایت اخلاقیات در ورزش وما......
من در مورد اخلاقیات در ورزش چه بنویسم؟که اصولا این سخت ترین و پیش پا افتاده ترین پرسش برای امثال منی است که گمان می کنیم حرفی برای گفتن داریم.گفتم حرفی؟ودلم به حال حرف هم سوخت.
چگونه بنویسم؟روزگاری می گفتند برای نوشتن درباره نمکی ها باید نمکی شد.ازکپک نان خشکشان باید،با سوزن روی بازویت خالکوبی کنی رویاهایشان را.برای نوشتن در مورد گداها گدابایدشد.نمی دانم برای نوشتن در موردبدکاره ها،چگونه می توان ابتدا خود را به بدکاره ای بدل کنی که بدانی این قضاوت مکتوب، چه کار بیرحمانه ای است.روزگاری چنین می گفته اند که نوشتن درباره هرکسی وکاری حرام است مگراینکه دمی به خود موضوع بدل شوی.
فرضا اگر بخواهیم در مورد ستاره های ورزش بنویسیم،آیا هیچ وقت شده یک روز فقط یک روز خودرا جای اونها بگذاریم.موبایلشان را24ساعت قرض کنیم و این اندیشه را بخریم که اگرخودما- مدعیان اخلاق- جای اوبودیم،گردبادهای مقدر،مارابه کدام جاده ها،کدام سیاه چادرها،کدام مهتابی ها پرتاب می کرد.ما چقدرمی توانستیم این ظرفیت را در خود پدیدآوریم که از تکراری ترین ومضحک ترین سوال های خبرنگاران زرد،دلزده نشویم.چقدر ممکن بود پایمان نلغزد.دستمان نلرزد.یوزپلنگ بازی نکنیم.پارتی بازی نکنیم........کرنش ها آدم را خراب می کنند.حساب کن صبح تا شب جلوی توکرنش کنند.پیر،جوان،زن،مرد، آدم حسابی،آدم عوضی،کلاغ،یوزپلنگ،همه کرنش کنند حداقل باچشم هایشانکرنش کنند.آری در برابر این ستایش جمعی، یا باید خیلی درویش باشی(که نمی دانم معنی اش چیست؟) ویاهنگام پرواز روی ابرها،حتما بایدکسی بغل دستت باشدکه هی تو را بیاندازد گوشه اتاق وهی خونین ومالینت کند! اوهی،اوهی،چرک نشو به فکر ایجاد مصونیت برای روزهایی که ازآن ارتفاع معظم پایین می افتی هم باش.
گفتی ازفوتبال بنویس؟نه هیچ نبایدنوشت.توقع ما از فوتبال زیاد است یا فوتبال ما از واقیعت کمتر.خلاصه بیش از این نمی دانم ونمی توانم بنویسم،چون بایدیکجوری به سر خودت بیایدتا بتونی بنویسی.ومن از آنچه که برمن وامثال من می گذردوگذشته می توانم ومی نویسم نه بیشتر ونه کمتر.
سه شنبه بیستم دی 1384
آمدن من از بهر چه بود.....
من اولش با این مقدمه شروع کنم که دانایی لازمه انجام هر کاریست،عشق به دانایی است که انسان را دچار لذتی می کندکه او را هدایت گر بهترین مسیرها می شود.اعتراف به کمبود دانش بی تردید پیش درآمد آگاهی هاست و آموختن است که فاصله میان ندانستن ودانستن را کم می کند.
انسان آفریده شده است تا بیافریند.سابقه دیرینه حیات بشر که موجب بوجود آمدن برترین تمدن ها شده است گواه بر این ادعا می باشد. گذشته را که بنگریم،سابقه ای طولانی از آفریده های انسان که موجب بوجود آمدن فرهنگ،هنر ،علم،امنیت،نظم و... شده است. وانسان بود که تمام اینها را آفرید وتبیین کرد. به همین جهت اختلافات سطح زندگی را در دوره ای که به آموختن،کشف مجهول پرداخت و زمانی که اسیرجهل و خرافات وجو تاریک زمان خویش بود را به عینه می توان دید.
بدیهی است که امتیاز انسان حتی بر فرشته ها در دانستن اوست.آگاهی،باوجود- بازندگی و باروح وخون انسان محکم شده است.و این دغدغه های انسان است که انسانها را به پیش می کشندو به کاری وا می دارند . در جواب به دغدغه ها ممکن است هر کاری صورت پذیرد. و من هم برای پاسخ به دغدغه های آموختن،کم کردن فاصله ندانستن ودانستن،وبه دنبال غریزه آفریدن و گذشتن از جهل و پیوستن به معنویت ،ودر نهایت گسترش سطح خود آگاهی خود و همراه کردن آن دسته از هم نسلانم که با من همفکر خواهند بود قدم بر خواهم داشت.فکر می کنم در جامعه ای که در پی جامعه مدنی است ولی هنوز جامعه مدنی آن ماندنی نشده است حق فکرکردن،نوشتن وگفتن را داشته باشم که این حق مسلم بشر است.
دوستانی مثل آقارضا که تعدادشان اگر زیاد نیست قطعا کم هم نیست ازبنده حقیر می پرسند می خواهی کجا را بگیری و....... دوست عزیز مگر قرار است جایی را بگیریم!
آری از زبان و به زبان همنسلانم نوشتن هرچندبرای من سخت است اما غیرممکن نیست و من سعی در انجام این مهم دارم موفق بودن من قطعا به بازتاب نظرات شما بستگی دارد.
جمعه شانزدهم دی 1384
نسبت مردم برره و ما
برره همين جاست . همين دنيايی که ما توش زندگی ميکنيم. آدمايی که برای هم ميزنن همديگه رو اذيت ميکنن پاچه خواری ميکنن ولی با هم ميخندن همديگه رو شاد ميکنن به هم کمک ميکنن.رسوماتی دارن يه سری به ديد ما درسته يه سری هم غلط و مسخره ولی به رسوماتشون پايبندن.يه سری از برره ايها اصلشونو فراموش ميکنن و به دنبال حال هستن يه سری هم حتی حاضر نيستن لهجه خودشونو اصلاح کنن .
همه شون خوبن . اگر بخوان متجدد باشن و در حال زندگی کنن و يا هنوز رسومات قديمي شونو داشته باشن و عوض نشن قابل احترام هستن. همشون
پنجشنبه پانزدهم دی 1384
ز خشكسالي چه ترسي
كه در برابر نور/ و در برابر آواز/ و در برابر شور/
در اين زمانه حسرت/ به شاعران زمان برگ رخصتي دادند/
كه از معاشقه سرو وقمري و لاله/ سرودها بسرايند ژرف تر از خواب /
زلال تر از آب///// تو خامشي كه بخواند/ تو مي روي كه بماند/
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند/
(شفیعی کدکنی)
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
نصب حاكمان، نقد حاكمان و عزل حاكمان
آزادي از اجزاي عدالت است. بدون آزادي عدالت محقق نيست و با تحقق تام عدالت، آزادي حتماً محقق خواهد شد. عدالت يكي از تعريفهايش اين است كه همه حقوق را ايفا كنيم، يكي از حقوق هم آزادي است. بنابراين اگر شما با عدالت بخواهيد جميع حقوق را ايفا و استيفا كنيد ناچار به آزادي هم بايد برسيد و حق او را هم ادا كنيد، آزادي يكي از فربهترين اجزاي عدالت است .
این جا ميتوانيم بپرسيم آيا اصلاً عدالت بدون دموكراسي محقق ميشود؟ بالاخره در توزيع قدرت هم بايد عدالت رعايت شود. عدالت فقط در منابع اقتصادي كه نيست. نميتوان گفت كه در توزيع منابع اقتصادي عدالت بايد رعایت شود، اما قدرت در انحصار برخي باقي بماند.
؛ نصب حاكمان، نقد حاكمان و عزل حاكمان. اين سه قدم وقتي كه به دست مردم انجام شدني بود، آن گاه ميتوانيم بگوييم كه ما عدالت داريم آنكه گذشتگان ميگفتند «حقيقت ما را آزاد خواهد كرد» سخني باطل نبود، امّا ناتمام بود. وقتي آن سخن كامل خواهد شد كه بر آن بيفزاييم و «آزادي ما را به حقيقت خواهد رساند».
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
یه مرد بود
با صداي بيصدا / مث يه كوه بلند / مث يه خواب كوتاه / یه مرد بود یه مرد که........
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
روز دانشجو در سه برداشت
ما و خاتمی
برداشت اول:
شانزدهم آذرماه پارسال، خوشتيپترين رئيسجمهور دنيا به ميان همان دانشجوياني رفت كه سال 76 رفته بود و همان حرفهايي را زد كه سال 76 زده بود. اما دانشجوياني كه سال 76 براي خاتمي و همين حرفهايش سوت و كف زده بودند، اين بار صداهاي ديگري از خود درآوردند. درنتيجه خاتمي به آنها گفت كه: «آدم باشيد» و تلويزيون هم بارها نشان داده كه خاتمي به آنها گفته: «آدم باشيد».آنها که درزمان ریاست جمهوری او جایی رابرای اودرنظر نمی گرفتند امسال هم همان صحنه ها رادر بخش خبر20:30 تکرار کردند.
البته دانشجويان درك ميكردند كه يك رئيسجمهور هر چقدر هم «خاتمي» باشد، ممكن است عصباني شود و عنان از كف دهد و به آدم بگويد كه «آدم باشيد»، اما درك نميكردند كه چرا رئيسجمهورشان در این 8 سال حتي يك بار هم به آناني كه برايش «هر نه روز يك بحران» آفريدند و او را تبديل به يك «تداركاتچي» كردند، نگفت «آدم باشيد»!
برداشت دوم:
شانزدهم آذرماه پارسال، خوشتيپترين رئيسجمهور دنيا به ميان دانشجويان رفت و براي آنها حرف زد. دانشجويان اخم كردند كه «همش حرف» و خاتمي لبخند زد كه: «بعد از اين كساني ميآيند كه عمل ميكنند و شما نتيجه عملشان را خواهيد ديد». آن روز هيچ كس نفهميد كه خاتمي چه گفت، اما امروز با ديدن بعضی از تصمیم های شتابزده، همه فهميدند كه خاتمي چه گفت!
برداشت سوم:
شانزدهم آذر امسال،واین بار دیگر خاتمی رئیس جمهور نبود و تهران هم غبار سیاه پوشیده بود وتعطیل بود وکسی هم به یاد دانشجوها نبود. كاش ميشد بازهم خاتمي بيايد و همش حرف بزند.
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
مشکوکم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم / مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم / به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست / با سوگ اين شب يك شيون نيست
سه شنبه سیزدهم دی 1384
چه غم انگیز است سرنوشت ما
و چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد وزلال
دربرابرت می جوشد و تو تشنه آتش باشی نه آب
سه شنبه سیزدهم دی 1384
يادداشت ناتمام معلم شهيد شريعتی
حضور دوست
(برای آموزگار عرفان، برابری و آزادی )
گرچه هجرت کرده ای اما هنوز اینجاستی
در نگاه تازهء آیینه ها پیداستی
پر زدی از قلّه ی خرداد اما همچنان
هم گل اردیبهشتی هم بهار ماستی
وصف حال عاشقی با یادت آسان می شود
چون سحر شورآفرینی، مثل گل زیباستی
شهر ديدار تو را پرسيدم از مهتاب گفت
هر کجا اقلیم بیداری ست تو آنجاستی
هم شهید و شاهد و آموزگار عصر ما
هم نشان انقلاب فاتح فرداستی
باغ میهن با تو سرشار از گل آگاهی است
چشمه جوشان عشقی، جاری دلهاستی
افتخار اهل توحید است ماه یاد تو
آسمان مهربانی را چه خوش آراستی!

