یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
جذابیت و واقعیت
جذابیت و واقعیت
عقب تاکسی نشستم و شروع به خواندن یکی از همین یادداشتها کردم . مردی که بغلم نشسته بود نگاهی به روزنامه و عکسی که گوشه مطلب چاپ شده بود انداخت ،بعد نگاهی به من کرد و پرسید «این... چیزها را شما می نویسید؟» روی کلمه «چیزها» مکث کرد . معلوم بود می خواسته بگوید چرت و پرت ها ، اما رعایت حالم را کرده .....
ادامه مطلب
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
آنچه دیدم
در فضايي كه حجم غمش از مرگ بزرگتر بود،مي توانم ازعدم مديريت بگويم،ازبي تجربگي كسي كه جان اين همه آدم تحويل او بود،از....اصلا دوست ندارم از آماركشته شدگان ياچگونه كشته شدنشان بگويم.مگرنه اينكه غرض ذكرحادثه است وما ذاكر؟مگر نه اينكه سخن گفتن از ابعادحادثه به قصد فراموش نكردن است ونه فقط گرياندن؟ پس چگونه بگويم كه كبابم ازديدن چهره جسد زني كه بچه اش را چسبيده به خود در حالت تمام سوخته در بغل داشت نه نمي گويم. نه بگذاريد برايتان اعتراف بكنم هيچ حسي نسبت به شكوه اين بيمارستان،شهر و...نداشتم فقط تصوير آن فرشته سوخته در آغوش مادر در ذهنم ماند....فقط تصوير مادري كه كودكش را درآغوش گرفته بود وكباب شده بود، ايستاده مرده بود...ته ذهنم يك انديشه مي جوشيد ومي آمدجلو،بعد آنقدر واضح شد كه بي اختيار به زبانش آوردم:هميشه پيش ار آنكه فكر كني اتفاق مي افتد.اميد داشتند اما شتاب ثانيه ها نگذاشت....وتمام اين بزرگي و شكوه دنيا فداي يك كودك ايراني،يك جوان ايراني.در حياط بيمارستان قدم مي زنم پسر بيست وچندساله اي را ميبينم كه تكيه بر درختي زده...موهايش را از يك طرف روي چشمهايش ريخته در فضاي باز سردخانه بيمارستان اجساد سوخته درون يخ را با فواصل كنار هم چيده اند.پسر با لباس مشكي آنجا قدم مي زند وخيره جسدها را نگاه مي كند.پسر كنار جنازه ها فرو مي ريزد؛اين خواهرم بود،اين زن برادرم بود،اين....،اين....؛ همه آنها را تا ٤ مي شمارد پلاستيكي را باز مي كند نمي دانم به چه چيز درون آن مي نگرد نگاهم را مي دزدم صدايش اما مغزم را سوراخ مي كند؛ پاشو طيبه...پاشو كتابهات يادت رفته پاشو...؛ و ما امروز مرثيه خوان چه كساني بايد باشيم؟ آنهايي كه مرده اند وتكه تكه شده يا آنان كه اين مردن را ديده اند وزنده اند؟نه خوشابه حال آنهايي كه مرده اند.چه موهبتي است سوختن وآب شدن در گرماي نزديك به ٥٠ درجه...لحظه اي هراس ودرد وديگر هيچ.آرامش ابدي...مرثيه خوان آنهايي كه زنده اند؟مانده اند؟كه بر نعش عزيزي ضجه مي زنندبراي آرامش خود چه كنند؟ نفرين؟ناله؟شكر؟...كنار سوخته ها دختري زار مي زند...پيرمرد ظرف آب را بالا مي برداما گريه امانش نمي دهد جواني ديگر به دخترك نزديك مي شود:؛خواهش مي كنم گريه نكن...خواهش ميكنم...حال عموت خوب نيست....ببين...ببين؛ دختر اما هيچ نمي بيند.پيرمرد از گريه نفسش بند مي آيدو در خود مي پيچد.دختر هواري ديگر مي كشد؛عمو...عمو...ديگه گريه نمي كنم...به خدا ديگه گريه نمي كنم...؛دارم از بيمارستان وخنج و... باز مي گردم در راه با خود ميگويم:چرا نگاه نكردم،چرا بيشتر نديدم،چرا بيشتر نبودم،مشامم پر است از تمام چراها،مشامم پر است از بوي سوخته لاستيك وانسان- بوي كباب شدن جگرهاي كه جگر صدها انسان را به آتش زد...بوي گازوئيل،بوي مرگ.....به آنان كه مانده اند مي انديشم،كسي را كه عاق تقدير است وداغ بي تدبيري خورده چگونه مي شود دعوت به زندگي كرد؟به كدام زندگي؟ما خشم ونفرين خود را بر سر چه ويا كه بايد آوار كنيم؟ بر سر زمين وزمان يا بر سر صاحبان هر دو؟ما بار اين مصيبت را به گردن كه بايد بيندازيم؟ به گردن مشيت الهي يا به گردن انسان كه ظلوم است وجهول؟ جامعه ما ،وجدان اجتماعي ومدني ملت ما،كه مي گويند خواب است ودر تعطيلات به سر مي برد چرا در مقابل چنين حادثه دردناكي سكوت اختيار مي كند؟آيا ذهن كند جامعه ما دچار آلزايمر شده ؟ آري واين درس مكرر تاريخ است وجغرافيا نيز...درسي كه ما شاگردان تنبل وخنگ آن هستيم. درسي مثل دروس دبستان ها ودبيرستان هاي ما كه فقط به درد نمره گرفتن مي خورد وفرداي امتحان فراموش مي شود. ما فراموشكاريم،هنوز درس را نگرفته، منكرش مي شويم.
نکته: از تمامی دوستانی که به هر شکل ابراز همدردی کردن کمال سپاس رو دارم ممنونم از لطف همه امیدوارم این مطلب پایانی باشد بر دردی بزرگ وشروعی از نو برای من....

شنبه چهاردهم مرداد 1385
ما فراموشكاران عالم؟
(ما را مي بردند به جنگ,جنگ عليه كساني كه نمي شناختيم!! جنگ عليه كساني كه شايد هيچ كينه اي نسبت به آنان نداشتيم براي كه؟وبراي چه؟ براي آنان كه با هم نمي جنگيدن اما همديگر را مي شناختن!) دکترعلي شريعتي
بعدازگذشت 24 روز از شروع جنگ:
كدام يك سخت تر است؟ سوگوار مرگ عزيزي بودن يا مويه براي هزاران عزيز از دست رفته؟ سوگواري براي آنها كه زيرخاك و بتن و ديوار مانده اند يا هزاران زنده مانده بر خاك؟ چگونه مي شود به اين ......
ادامه مطلب
یکشنبه یازدهم تیر 1385
پرواز ایتالیا تراژدی مارکو هنرپیشگی فیگو
نکته۱: ۱۸تیر نزدیک است به اون لحظه هاوساعات هجوم که دوباره فکر می کنم....به اون قمه مانده در سر دوستی دانشجو... ولش من اصلا فکر نمی کنم!!!! آنانکه به موقع لزوم قرآن ها را آتش می زنند- مسجد آتش می زنندوبعد هم شعار وا اسلاما سر می دهند آیا از عمروعاص های که قرآن را بر سر نیزه کردند بدتر نیستند؟
ادامه مطلب

