یکشنبه دوازدهم آذر 1385
ائتلاف وبلاگنویسان اصلاحات
ما رای دادن در انتخابات را تایید نظام نمیدانیم اما آنها از ما میخواهند که چنین بیاندیشیم
دوست دارند خانه نشین شویم و در روز انتخابات به مهمانی برویم ، تخمه بخوریم و بگوییم:انتخابات اصولا چه چیز بدی است!؟ اینها هرکار خودشان بخواهند میکنند!
آنها مردم نوگرا و حتی اهل اعتدال ایران را خانه نشین میخواهند تا اهداف خود را با جلوه ای مردم سالارانه پیش ببرند........
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
شب نشینی با تاج زاده!!!
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
پنجشبه ها آخ پنجشنبه ها آخ !!!!
امروزپنجشنبه بود حالم گرفته بود گفتم مثل همه من آخر هفته یه سر برم دارالرحمه خب رفتم ساعت۴بود رسیدم نمیدونین چه قیامتی بود اگه این همه آدمه مردن پس کی زنده است!! اما نه این زندگی است که اونجا هم در میان مردگان جریان داره همین جور گیج و وعوج میون ردیف ها وقطعه ها تلو تلو خوران بلاخره رسیدم تویه این مدت که راه میرفتم فقط به اونی که همین هفته ای که گذشت چهلمش رو گرفتیم فکر می کردم آخه اون برام خیلی زنده بود خلاصه خارج نشم از موضوع ...
رسیدم ونشستم کنار اون سنگ نمی دونم چرا چشمام نمی تونست خوب بخونه لوح رو اما مهم نبود که مهم این بود که من کنارشم اونجا اون رفته اون زیر(این رو اونهای که اطرافم زار زار گریه می کردن وبعدش هم بلند بلند پشت سر دیگرون غیبت می کردن گفتن) اما من موندم اون بالا و به قول مرحوم نسترنی من وموندم و محمودم و نور الهی، آره بیاد اون زمانی که با خاطراتش من رو می برد به نجف دهه۵۰شمسی داخل منزلی معقر در کوچه پس کوچه های نجف کنار آیت الله خمینی اون روز وامام بعدها.... من رو می برد کنار بنز مشکی آیت الله خویی ودرب حرم امیرالمومنین با اون خیل عظیم جمعیت مقلد آیت الله....هرچی بود تویه این حال واحوال بودم که دیدم یه دختر ۸-۹ساله دستی زد رویه پام وگفتش که آقا آقا شما هم مگه داداش من رو می شناختین؟ من بهش گفتم: عزیزم داداشت کیه؟گفتش:این قبرشه!همین جا که شما نشستین! اما من ننشسته بودم بلکه کنار اون قبر درازکش افتاده بودم واون دختره می گفت چیزی داشتم با خودم میگفتمدیدم آره راست میگه من اشتباه کردم اما نه اشتباه نکرده بودم یعنی اشتباه شده بود ولی من اشتباه نکرده بودم خیلی جالب بود دیدم تاریخ وفات نوشته۱۸تیر۱۳۷۸ننوشته بودکجا؟وچرا؟ منم نپرسیدم از دختره تویه این افکار بودم که دختر دوباره زد رویه کولم وگفتش:آقاآقا شما داداش رو دیده بودین؟ خودم رو جمع وجور کردم و دیدم که خانودشون هم رسیدن سلام کردم وگفتم که: دخترگل من داداش رو ندیده بودم اما خب صداش رو شنیده بودم می دونستم چی میگفت؟اصلا ما با هم میگفتیم پیش هم نبودیم ولی خب یک روح که داشتیم...یک هدف که داشتیم... داداشت وداداش های دیگر من چیزی می خاستن که نداشتن!!! یا نمی ذاشتن داشته باشن!!! دختره نشست سرش رو گذاشت رویه پام که حالا نشسته بودم وهمین جور که چشم دوخته بود به قبر داداشش گفت آقا اون چی بود که نداشتین؟اون چی بود که شماها میخاستین؟ با یه ذره حسرت نگاش کردم وگفتم عزیزم حق آزادی دوباره نگام کرد وگفت آقا آقا راسته که داداشم خودش رو از طبقه ۴یه ساختمون انداخته پایین؟ بهش گفتم: عزیزم این رو کی بهت گفته؟ گفت: همه میگن!!! گفتم بهش همه غلط میکنن میگن!! داداشت رو از طبقه ۴خوابگاهش انداختن پایین اونم چی... فقط برای سرقت یه ریش تراش!!! دخترک گفت: آقاآقا شما بوی داداش رو میدی ؟گفتم عزیزم دیگه بویی نمونده!!! دیگه کورسویی نمونده!!! تا به خودم اومدم دیدم هوا تاریک شده و من اونجایی که قرار بود برم نرفتم اما خب یه جایی بهتر که رفته بودم مگه نه؟
* چه خواهر وبرادرهای، چه پدر ومادرهای که چشم به راه ماندند به نظر شما آیا وقتی ظلم به یک مورچه آنچنان جزایی دارد، جفا در حق موجودی به اسم انسان .......
* قصد داشتم در مورد ۱۸تیر به جزییات وعوامل وتمامی جوانب بپردازم اما فکر کنم بیش از هرچیز این خواهران وبرادران حق بر گردن ما ها دارن!! اگه این پستم احساسی شد تقصیر من نبود دیگه همین بود که نوشتم فقط همین..این تاریکخانه را درآینده ای نزدیک روشنتر خواهم نمود اگر عمری باقی باشد.

