تبليغاتX
تخته سياه - هی بازیگر گریه نکن...

جمعه سوم آبان 1387

هی بازیگر گریه نکن...

 

سخت ترین کار برای جماعتی که فکر می کنند حرفی برای گفتن دارند نوشتن از چیزهایی است که عذابشان می دهد؛ بیایید صریح سخت ترین کار برای جماعتی که فکر می کنند حرفی برای گفتن دارند نوشتن از چیزهایی است که عذابشان می دهد؛ بیایید صریح ترصحبت کنیم حرفهایی و افکاری که آزارشان می دهد اما گفتنش و نوشتنش در ورقهای یک نشریه شاید جالب نباشد.

اما زمانی که اتفاقی یا رویدادی برایتان پیش می آید و تا مدتی در لاک خود فرو می روید به خصوص اگر نتوانی چند ماه قلم به دست بگیری و بنویسی! حکایت حکایت من است و چند ماهی که به خاطر یک «تومور» ناقابل در نخاع زمین گیر شده بودم. همین جور افکار است که به سراغت می آید و هی دوست داری بنویسیشان اما مگر می شود؛ هم نمی توانی و هم نوع حرفها نگفتنی است این است که حرفها می ماند و می ماند تا راهی بیابد برای خروج وگرنه عقده می کند بر سر دلت و.....

اما درد آیا بزرگ تر از این هم می تونه باشه که انسانها همیشه نقاب بر چهره داشته باشند!؟ برای همینه که میگن هر آدمي سه تا شخصيت داره: يکي اونيه که نشون مي ده، يکي اونيه که در درونشه، يکي هم اونيه که دلش مي خواد باشه...متاسفانه در طول روز و در برخورد با آدماي اطرافمون چه غريبه باشن و چه آشنا، مدام در تضاد بين اين سه شخصيت گرفتاريم ياد گرفتيم يه سري نقاب تو حالت هاي مختلف داشته باشيم تا در هر شرايطي از يکي از اونها استفاده کنيم.محل کار يه نفريم، دانشگاه يه نفر ديگه، خانواده ما رو يه جور مي بينن، دوستانمون از ما شناخت ديگه اي دارن ولي در واقع هيچ کدوم از اونها ما رو به درستي نشناختن چون اين ما بوديم که تصميم گرفتيم در برابر هر کدوم از اونها چه رفتاري داشته باشيم.گاهي از مومن ترين و خوب ترين دوستمون حرفي مي شنويم که تا ماه ها تعجبش تو عمق چشممون پيداست يعني پشت سرمون حرف دروغي زده که ...

از خدا و نماز و قرآن و دين حرف مي زنيم در صورتي که شايد فقط شبهاي قدره که واسه قرآن سر گرفتن، چشممون به جلد قرآن مي افته.... به خدا خسته شدم از اين همه نقابي که مجبوریم به چهره بزنیم که خيلي از اونها رو دوست که نداریم هيچ، ازشون متنفر هم هستیم.خسته شدم از نگراني نسبت به آينده، از نيازهايي که هيچ وقت نبايد بهشون توجه کرد، از علايقي که بايد سرکوب بشن و از دنيايي که من رو اين همه متفاوت می خواهد.

حرف هاي زيادي هست که نه اينجا و نه هيچ کجاي ديگه قابليت گفتن ندارن چرا؟ چون ممکنه يکي از نقاب ها در نظر ديگران فروبريزه...اين شده زندگي ما ، قانون جنگل،ديگري رو فداي خودمون مي کنيم، آدم ها رو بازي مي ديم، پشت سر هم حرف مي زنيم، مثل يک گرگ آبروي هم رو مي دريم و بعد نقاب عشق،دوستی و صداقت سراسر وجودمون رو مي پوشونه ؛خيلي خوبه که خدا چشم بصيرت بهمون نداده وگرنه نمي تونستيم قيافه واقعي همديگه رو تحمل کنيم...خب انگار یادداشتهای زیر زمینی این شماره هم تحت تاثیر بیماری نویسندش خیلی خصوصی شد اما اول مطلب گفتم که این حرفها،حرفهایی که شاید حرف خیلی از ما باشه اما نوشتن و به زبان آوردنش یک نوع تابوشکنیه!!در حالی این مطلب رو به پایان می برم که شعر یغماگلرویی با صدایی دوست داشتنی در گوشم می پیچد:

هی بازیگر گریه نکن

ما هممون مثل همیم

صبح ها که از خواب پامی شیم

نقاب به صورت می زنیم

.......

کهنه نقاب زندگی

تا شب رو صورت های ماست

.....

کاشکی می شد تو زندگی

ما خودمون باشیم و بس

.....

تا کی به جای خود ما

نقاب ما حرف بزنه!؟

نوشته شده توسط پویامحسنی در 16:31 |  لینک ثابت   •